A_L_Y&C

سمپادی ها

سمپادی ها به پا خیزید!

 

من خیلی موافق نیستم اما به عنوان یه سمپادی باید انتشار میدادم! به قول سایرین : "سمپادی باغیرت حمایت حمایت!"

یه نفر گفته بود که رضا امیر خانی هم میاد!


برای اطلاعات بیشتر به http://www.sampadia.com/forum/index.php/topic,17327.0.htmlمراجعه کنید!

این چیزها جدیدا اضافه شد و درنتیجه این برنامه کلا کنسل شد و قرار شد هیچکس نرود!! نروید لطفا!!

*ویژه سمپاد* مخالفت با برگزاری تجمعِ روزِ یک‌شنبه‌‌ی سمپادی‌ها
امروز چهارشنبه 7 بهمن ماه 1388 از طرقِ مختلفی اطلاع حاصل شد که قرار است روزِ یک‌شنبه دانش‌آموزان و دانش‌آموخته‌گان سمپاد، روبه‌روی آموزش و پرورش، تجمعی آرام داشته باشند و در بعضی از این دعوت‌ها حضورِ این بنده نیز در این تجمع قید شده بود که خلافِ واقع است.
برپاییِ چنین تجمعی در شرایطِ حاضرِ مملکت، قطعا خلافِ عقل می‌باشد و این بنده شک ندارم که بعضی از مخالفانِ جدیِ سمپاد در دولت، محرکِ این تجمع هستند.
ساده‌گی نکنیم. همه‌ی ابعادِ یک تجمع در اختیار برگزارکننده‌گان نیست. روشن است که سمپادی، عاقلانه، آرام، بدونِ شعارهای حساسیت‌برانگیز در زمان و مکانِ مقرر حاضر خواهد شد و پیشاپیش گمان می‌کند که تجمع تحتِ مدیریتِ اوست؛ اما آیا تبعاتِ این تجمع را می‌توانیم مدیریت کنیم؟
حتا اگر هیچ اتفاقی نیافتد و مخالفان، حضورِ هم‌زمان نداشته باشند، آیا نمی‌توانیم عناوینِ به شدتِ سیاسیِ اخبارِ آتی را در رسانه‌های بی‌اخلاقِ دو گروهِ سیاسی، حدس بزنیم؟ این عناوین در باطن می‌تواند مویدِ نظراتِ مخالفانِ سمپاد باشد.
یقین داشته باشیم که مخالفان، عده‌ای از همین گروهِ -به قولِ خودشان- عدالت‌طلبانِ پابرهنه را بسیج خواهند نمود تا با رفتار و گفتارِ تحریک‌آمیز، شعارهای ضدِ تبعیض و مساوات‌گرا، این تجمعِ آرام را بدل کنند به یک درگیریِ سیاسی و اولین دست‌گیری معادل خواهد بود با همان‌چیزی که مخالفان راجع به نابودی سمپاد انتظار می‌کشند.
تقاضا دارم برای ابرازِ مخالفت با رفتارهای نابخردانه‌ی مسوولانِ آموزش و پرورش، روشی دیگر را پی بگیریم. روشی از عاقلانه از جنسِ فرهنگ. دوستانِ مسلط به فضای مجازی خود به‌ترین یابنده‌گانِ این روش هستند.
فراموش نکنیم، تجمعِ خیابانی، حربه‌ی سمپادی نیست. سمپادی روش‌های بسیار موثرتری می‌شناسد که تبعات‌ش نیز تحتِ مدیریتِ خودِ او باقی خواهد ماند.
با احترام
رضا امیرخانی

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۱۱/٦ - عطیه موسویان

استعداد های درخشان ...

استعدادهای درخشان، قطعه‌ی چند؟ ردیفِ چند؟

این پاره‌خط را نه به جهتِ جوشِ مسوولان می‌نویسم -‌که خدا نیاورد شیرشان خشک شود و نه به نیتِ خروشِ مردمان -‌که خدا نکند حنجره‌شان خش بردارد- که مدت‌هاست ناامیدم... این نوشته را می‌نویسم در این روزگارِ وانفسا فقط به یک هدف؛ یک هدفِ ملی.

این پاره‌خط نوشته می‌شود فقط جهتِ استحضارِ جنابِ محمد البرادعی که مهم‌ترین مولفه‌ی هویتیِ ماست در افقِ انرژیِ هسته‌ای. این پاره‌خط نوشته می‌شود فقط به جهتِ آگاهیِ بازرسانِ محترم، معزز و مکرمِ آژانسِ انرژیِ اتمی! که اگر احدی از آحادِ ایشان در ادامه‌ی بازرسی‌های دقیقِ صندوق‌خانه‌های نسوان، وضعیتِ سازمانِ ملیِ پرورشِ استعدادهای درخشان را در چند ماهه‌ی اخیر بررسی کند، مطمئن خواهد شد که ایران به سلاحِ هسته‌ای دست یافته است!!
و الا چه‌گونه -‌بدونِ قدرتِ مرگ‌بارِ سلاحِ هسته‌ای- می‌شود یک نهادِ آموزشی را -‌با سی و پنج سال سابقه‌ی درخشان و ده‌ها هزار فارغ‌التحصیلِ سرآمد و صدها استادِ برجسته- ظرفِ مدتی کوتاه به خاکِ سیاه نشاند؟!

این پاره خط نه صوتِ داوودی دارد که جنبنده‌گان را برای شنیدن‌ش از حرکت بازدارد و نه معجزِ عیسوی که استعدادهای درخشان را احیا کند... این پاره خط نه مدعیِ نمایشِ تاریخِ درخشانِ استعدادهای درخشان است، نه حتا روضه‌ای است که پشتِ میکروفونِ اکوچنگ بالاسرِ جنازه، مداحِ پنج هزار تومانی می‌خواند! این پاره خط دستِ بالا یک میل‌گرد است که سرش یک تکه صفحه‌ی فلزیِ سیاه رنگ جوش داده‌اند، و روش با قلم‌موی مندرس و رنگی سفید، پیرمردی بدخط نامِ "استعدادهای درخشان" و قطعه و ردیف را نگاشته است... فقط برای این که در میانِ گورهای فراوانِ نهادهای فروپاشیده‌ی این روزگار، گورِ استعدادهای درخشان را پیدا کنیم... حتا "سنگی بر گوری" هم نیست...
***
من -‌با اندک تسامحی- از نسلِ اول بچه‌های تیزهوشِ پس از انقلاب‌م. ما، در تهران، سالی صد نفر پسر بودیم، صد نفر دختر. نه دفتر و دستکی وجود داشت، نه نهاد و سازمانی. مرکزِ آموزشِ تیزهوشِ علامه حلی و مرکزِ آموزشِ تیزهوشِ فرزانگان، از سالِ 61 شروع کرد به گزینشِ تیزهوشان. ما را تعدادی نوجوانِ تازه‌فارغ‌التحصیلِ تیزهوش که هنوز چهره‌شان به نوجوانی می‌زد به هم‌راهِ کم‌شمار معلمانِ قدیمیِ تیزهوشان گزینش کردند تا واردِ مدرسه‌ی پسرانه و دخترانه‌ای شویم که با هوش‌مندی همین معلمانِ قدیمی، به جای مناطقِ آموزش و پرورش در سال‌های شلوغِ اولِ انقلاب، متصل شده بود به دفترِ کودکانِِ استثنایی -‌بخوانید عقب‌افتاده‌ها! روی درِ سرویس‌های مدارسِ دخترانه و پسرانه‌ی تیزهوشانِ اولِ انقلاب نامِ همین دفتر حک شده بود و برای همین در مسیر رفت و برگشت وقتی ره‌گذران، شلوغ‌کاری‌های ما را می‌دیدند، زیرزیرکی نگاه‌مان می‌کردند و برای بچه‌های سالم‌شان صدقه کنار می‌گذاشتند که سالم از آب در آمدند و مثلِ ما نشدند... تصویرِ عمومی راجع به دو مدرسه‌‌ی تیزهوشان، مدارسی بود که از در و دیوارشان نور و رنگ و تله‌ویزیون و آزمایش‌گاه می‌چکید و معلمان‌شان کت و شلوار و جلیقه داشتند و ناهارشان را متخصصِ تغذیه سرو می‌کرد و... حال آن که هر دو مدرسه از معمولی‌ترین مدارسِ تهران بودند و حتا آزمایش‌گاه‌های مدرسه‌ی پیش از انقلاب به نفعِ دانش‌گاهی مصادره شده بود... این‌گونه مدارسِ تیزهوشان در شلوغیِ اولِ انقلاب حفظ شد. با پای‌مردیِ نوجوانانی که هنوز چهره‌شان به نوجوانی می‌زد... مدارسِ استعدادهای درخشان، از همان بای بسم‌الله که نوشتم، تا همین تای تمت که می‌نویسم، امکاناتِ درخشانی نداشت. چیزی که داشتند، معلم بود... و معلم -‌اگر معلم باشد- نه میز می‌خواهد و نه تخته و نه وایت‌برد و نه کامپیوتر و نه آزمایش‌گاه و نه حتا کتاب... معلم -‌اگر معلم باشد، حتا درس هم نمی‌خواهد... و ما از این دست معلمان داشتیم... در نظامِ آموزش و پرورشی که همه‌گان می‌دانند، گرفتاری‌ش معلم است... به قراری که اگر معلمی کلاس را نتواند اداره کند، ناظم می‌شود و اگر ناظمی صف را نتواند به خط کند، مدیر می‌شود و اگر مدیری مدرسه از دست‌ش در برود، می‌رود منطقه و قس علی هذا تا برسد به وزیر! ما معلمانی داشتیم که هنوز چهره‌شان به نوجوانی می‌زد...

و که بودند این نوخاسته‌گان؟! ایشان قرار بود رجالِ دوره‌ی ولی‌عهد باشند. صبح به صبح دکتر برومند، که به هم‌راهِ لی‌لیِ امیرارجمندِ کانونِ پرورش و رضا قطبیِ رادیووتله‌ویزیون، سوگلی‌های علیاحضرت فرحِ پهلوی بودند، سرِ صفوفِ منظمِ مدرسه‌ی مختلطِ تیزهوشان که زیرِ نظرِ مستقیمِ مستشارانِ امریکایی در سالِ 54 و 2535 تاسیس شده بود، حاضر می‌شد و برای بچه‌های تیزهوش سخن‌رانی می‌کرد که "ما رجالِ دوره‌ی درخشانِ انقلابِ سفیدیم و پاس‌بانانِ آستانِ اعلاحضرت محمدرضا... اما شما تربیت می‌شوید تا رجالِ ولی‌عهد -‌رضا- باشید..." تیزهوشان، نه زیرِ نظرِ آموزش و پرورش که مستقیما زیرِ نظرِ دفترِ علیاحضرت فرحِ پهلوی بود و این دقیقا همان ایده‌ای بود که در هر نظامِ آموزشِ همه‌گانیِ غیرِعادلانه‌ای که نیاز به آموزشِ مجزا برای تیزهوشان پیدا می‌کرد، به درستی رعایت می‌شد. تیزهوشانِ تایلند زیرِ نظرِ پادشاه بودند و تیزهوشانِ استرالیا غیرمستقیم زیرِ نظرِ ملکه و... و تیزهوشان فرانسه را مستقیما مدیا حمایت می‌کرد که مسوولِ کنترلِ افکارِ عمومی بود و در حقیقتِ سلطانِ معاصر...

و قرار بود همه‌ی این خردسالانِ تیزهوش، از همان دوره‌ی راه‌نمایی، آشنا شوند با مظاهرِ تمدن، پس خانم معلمِ رقص از اروپا واردات می‌شد و آقا معلمِ زبان از امریکا... هنوز این جمعِ کوچکِ خردسالان، دو-سه سالی بیش‌تر در مدرسه‌ی تیزهوشان درس نخوانده بودند که توافق‌نامه‌ی استعدادهای درخشان با برکلی و استنفوردِ ایالاتِ متحده‌ی امریکا برای ادامه‌ی تحصیل‌شان نهایی می‌شد و خودِ شاه که کم‌تر از جشن‌های دو هزار و پانصد ساله در جایی حاضر نمی‌شد، برای بازدید از وضعِ تحصیلیِ دانش‌آموزانِ تیزهوش، به مدرسه‌ی خیابانِ الوند می‌آمد و... و نمی‌دانست که در میانِ همان دانش‌آموزانِ دست‌چین‌شده کسی هست که طرحِ ترورِ وی را ریخته است... طرحی که هیچ‌وقت عملی نشد و هیچ زمانی هم در تاریخِ افتخاراتِ دانش‌آموزیِ این ملک، کسی نخواست ببیندش...

و که بودند این نوخاسته‌گان، رجالِ دوره‌ی ولی‌عهدِ پهلوی و... که نسلِ اولِ تیزهوشانِ بعد از انقلاب را گزینش کردند؟ همین‌ها که رقص را از خانمِ مارگارت فرا گرفته بودند و زبان را از آقای لئونارد و آدابِ معاشرت را از جنابِ اسپنسر، حالا فرزندانِ خمینی بودند و موشکِ لیزری طراحی می‌کردند برای مهندسیِ جنگ و در عینِ حال می‌دانستند که از موشک واجب‌تر، نسلِ بعدیِ تیزهوشان است... ما زیرِ دستِ همین رجالِ دوره‌ی ولی‌عهد بزرگ شدیم...

مدرسه، امکانات نداشت، پول نداشت، برای همین معلمانِ قدیمی‌ش فقط با فیشِ عشق مانده‌گار می‌شدند. به‌ترین معلمانِ تهران بودند و کم‌ترین دست‌مزد را می‌گرفتند. مدیرِ اصفهانی پول نداشت تا ناظم بیاورد، پس یکی از خودِ ما، نوبتی، ناظم می‌ایستاد در مدرسه... پول نداشت تا کسی را بیاورد تا درخت‌های کاجِ مزاحمِ حیاطِ پشتی را بیاندازد. پس علی که حالا استاد تمامِ دانش‌گاهِ برکلی است، از روی سایه‌ی درخت، با سینوس و تانژانت، محلِ افتادنِ درخت را مشخص می‌کرد و ما می‌رفتیم از درخت بالا و کاج، ناجوان‌مردی می‌کرد و از آن‌طرفی می‌افتاد روی کولرِ آبیِ دفترِ مدیرِ مدرسه تا مدیر عاقبت از ترس ضررِ بیش‌تر مجبور شود نجاری بیاورد در حیاطِ مدرسه‌ی حسن‌آبادِ تهران و بعد هم برای این که از زیرِ بارِ دست‌مزد در برود، روضه بخواند راجع به آینده‌گانِ جهانِ اسلام و جبهه‌های جنگ و... غافل از این که نجارِ حسن‌آبادی، ارمنی است بالکل! ما این‌گونه قد می‌کشیدیم...

نیمه‌ی اولِ دهه‌ی شصت، پایانِ هر سال، بیش از آن که از نمراتِ کارنامه‌هامان بترسیم، از تعطیلیِ مدرسه می‌ترسیدیم که مسوولانِ چپ‌گرای وقت با هر مدرسه‌ای خارج از نظامِ همه‌گانی مخالفت می‌کردند. زورشان به مدارسِ زنجیره‌ایِ اسلامی نرسید، اما تخته کردنِ دکانِ دو مدرسه‌ی کوچکِ آموزشِ تیزهوش، زیرِ نظرِ دفترکی در معاونتِ آموزشِ استثنایی کار چندان سختی نبود. هنوز پانزده ساله نشده بودیم، که مدیر روزی جمع‌مان کرد و گفت امسال، سالِ آخرِ عشق است... سردرگریبان شدیم و عاقبت به هم‌دلیِ همان نوخاسته‌گانِ فارغ‌التحصیل و معلمانِ کم‌شمارِ قدیمی، ایده‌ای به کله‌مان زد. کلاس‌ها را تعطیل کردیم تا نمایش‌گاهی درست کنیم به نامِ دست‌آوردهای تیزهوشان!

ساختنِ نمایش‌گاه پنج-شش ماه طول کشید. هر گروهی مسوولیتی گرفتند. از میانِ فارغ‌التحصیلانی که قرار بود رجالِ ولی‌عهد باشند، دو-سه تا قیدِ رفتنِ به جنگ را زدند و ماندند برای کمک. سه نفر را بیش‌تر به خاطر می‌آورم... دراز و چاق و ریشو را... قدِ سه‌نفری‌شان به قاعده‌ی یک ساخت‌مانِ چهارطبقه با خرپشته بود که از این ارتفاع، دو متر و نیم‌ش، رسما، مالِ دراز بود. وزنِ سه‌نفری‌شان توی ترازو فیل را زمین می‌زد که در آن طَبَق، سیصد کیلوش، خشکه، مالِ چاق بود. و ریش‌شان یک معبد سیک را جواب می‌داد که از آن ریش، دو قبضه‌‌‌اش، با انگشتِ باز، مالِ ریشو بود. دراز شد مسوولِ گروهِ زیست و بچه‌های زیرِ دست‌ش موش چنان تربیت کردند که از ما هوش‌مند‌تر از آب درآمد و دورِ از چشمِ دراز که دل‌رحم بود، قلبِ جوجه را خارج از سینه پرطپش نگه می‌داشتند و... ریشو، همان که در کودکی طرحِ ترورِ محمدرضا را ریخته بود، حالا در جوانی، ابرپروژه‌ای طراحی کرد که مدلی بود تا نشان دهد چه‌گونه می‌شود در یک نیروگاهِ برق‌آبی، برق را ذخیره کرد در ساعاتِ اوجِ مصرفِ آب و چاق که سخت کم آورده بود در میانِ این همه کارِ علمی، ما، تنبل‌ترها را جمع کرد و پروژه‌ای تعریف کرد به نامِ گیل-هارد-بنک!! اسمی که نمی‌دانم از کجا پیدا کرده بود، اما سخت قیافه‌ی علمی داشت. قرار گذاشت عینکی‌ترهای مدرسه، بیایند و روپوشِ سفید بپوشند. بعد پروفیلِ ناودانی را خم کنیم و از بالای سردرِ مدرسه نصب کنیم و بچرخانیم و بیاوریم توی حیاط بعد بکشانیم‌ش توی سالن و این پروفیلِ ریل‌مانند، پیچ بخورد و تاب بخورد... دو متر به دو متر، یکی از آن عینکی‌ترها که قیافه‌ی مسوول‌پسند دارد، بایستد و کاری علمی کند. یکی با روپوشی سفید کنارِ پروفیل لوله‌ی آزمایش‌گاه روی چراغ الکلی گرم کند، دیگری با کت و شلوار یک تخته سیاه را پرِ فرمول کند و... تا برسد به نفرِ آخر که عینکی‌ترین است و در انتهای مسیر پروفیل با زمان‌سنج و ماشینِ حساب و کلی کاغذ ایستاده است. وقتی مسوولان برای بازدید آمدند، گویی فلزی انداخته شود توی پروفیل. همه‌ی عینکی‌ها شروع کنند به بالا و پایین پریدن و کارِ علمی کردن. بعد وقتی گوی به پایانِ مسیرِ ناودانی رسید، عینکی‌ترین، یک‌هو زمان‌سنج را متوقف کند و کاغذهای تحقیقاتِ عینکی‌ترها را بگیرد و جمع‌بندی کند و متفکرانه کاغذها را برانداز کند و بعد، ناگهان جلوِ مسوولان عددِ پیِ ماشین‌ِ حساب را فشار دهد و بگوید و این هم عددِ پی با ده رقمِ اعشار!!

البته اهل‌ش می‌دانند که این فشردنِ دکمه‌ی عددِ پیِ ماشینِ حساب هیچ دخلی نداشت به آن ناودانیِ طویل و آن محاسبات و آن عینکی‌ها و... فقط محبتِ کاسیوی ژاپن بود در روشِ مجعولِ گیل-هارد-بنک!!

ما کارگرانِ پروژه‌ی گیل-هارد-بنک بودیم که متاسفانه به دلیلِ مخالفت‌های علمیِ دراز و ریشو با چاق، این پروژه انجام نشد و مجبور شدیم برویم سراغِ کارهای خنکِ واقعا علمی! من در سیزده ساله‌گی در تاریک‌خانه، عکسِ استروبوسکپی می‌گرفتم که هنوز هم فکر می‌کنم در بنیادِ نخبه‌گان نتوانند چنین کاری انجام دهند... نمایش‌گاه عاقبت برگزار شد و اتفاقا روزی که وزیرِ آموزش و پرورشِ چپ‌گرای وقت به مدرسه آمد، از بچه‌های گروهِ کامپیوتر کسی نبود که عهده‌دارِ توضیحات شود. بچه‌ها روی پیش‌رفته‌ترین کامپیوترِ آن زمان که اسپکترومِ زد-هشتاد بود و کمودورِ شصت و چهار، برنامه‌ای نوشته بودند که همان سرودِ مطولِ جمهوریِ اسلامی را نت می‌زد و قانونِ اساسی و پرچم را به فارسی-انگلیسی روی تله‌ویزیونِ رنگی که از خانه آورده بودیم، نشان می‌داد. برنامه را برای وزیرِ چپ‌گرا اجرا کردم و منتظرِ تشویقاتِ حضرت‌ش بودم که ناغافل برگشت و فرمود: "که چی؟!"
همان‌جا حسابِ کار دست‌مان آمد که دکانِ مدرسه تخته شده است و نمایش‌گاه هم دست و پا زدنِ مرغِ بسمل بوده و با گیل-هارد-بنک هم کار درست نمی‌شده... حسابِ کار، در آن سالِ میانیِ دهه‌ی شصت، همین بود که گفتم... اما، تقدیر با تدبیرِ این مسوولان رقم نخورد. باید وزیرِ دیگری پیدا شود، سالم‌تر و عاقل‌تر که خود، به دستِ خود وزارت‌خانه‌اش را به بادِ فنا داده باشد و اول کسی باشد -‌و البته آخر کسی- که در یک تصمیمِ عاقلانه و عاشقانه، برای نظام، جامه‌ی وزارتِ نظام را از تن به در آورده باشد... کسی باشد که روحانی باشد و منتسبِ به روشن‌فکرترین روحانی ‌-‌شهید بهشتی-‌ باشد و در اروپا دکترای روان‌شناسی گرفته باشد و ذوق‌ش هم آموزشِ تیزهوش باشد و در کابینه هم هنوز مقبول و متنفذ بوده باشد و پاش برسد به مدرسه‌‌ی فکسنیِ آموزشِ تیزهوشِ علامه حلی و بچه‌ها و نمایش‌گاه چشم‌ش را بگیرد...

این گونه شد که مردی آمد که نمایش‌گاه را ندید و گیل-هارد-بنک را ندید و روپوش‌های سپید را ندید و عینکی‌ترین‌ها را ندید و در عوض انسان دید! و وقف نمود خود را، نه به بیع و نه به شرط. امروز ما نه دانش‌آموخته‌گانِ سمپاد که درآمدِ جاریِ آن موقوفه‌ایم و مدیونِ آن وقف... وقفی که عمر بود و موقوفه‌ای که نسل شد. و امروز همه‌ی نگرانی آن است که اوقاف نیز در کنارِ آموزش و پرورش و وزارتِ علوم و بنیاد نخبه‌گان و سازمانِ جوانان و ستادِ فلان و بهمان، از این پاره‌خط به صرافتِ تملکِ تکه‌ی دیگری از این گوشتِ قربانی بیافتد.

این گونه شد که مردی آمد به نامِ جوادِ اژه‌ای که حجه‌الاسلام و المسلمین و دکتر چیزی به شان‌ش نمی‌افزاید، سازمانِ استعدادهای درخشان را پایه گذاشت روی این دو مرکزِ آموزشِ تیزهوش، به سالِ 1366. سازمانی که هیچ نبود، نه میز بود و نه صندلی و نه پست و نه تشریفات... هیچ نبود الا یک وقف و یک موقوفه هر دو از جنسِ انسان...

نفوذِ جوادِ اژه‌ای باعث شد تا سازمان، خارج از مجموعه‌ی آموزش و پرورش، زیرِ نظرِ نخست‌وزیری و بعدتر ریاست‌جمهوری ببالد و برکشد. مدارس توسعه‌‌ی کیفی پیدا کنند و با ملاک‌ها و مناط‌های دقیقِ علمی گزینش انجام شود. گزینشی که هیچ بچه‌مسوولِ خنگ و خلی از سوراخ‌ش به اشتباه رد نشود و هیچ گربه‌رویی برای فرزندِ صاحبِ ثروت و صاحبِ قدرت در آن تعبیه نشود. و البته همین موضوع هم هماره باعثِ گرفتاری‌های سازمانِ ملیِ پرورشِ استعدادهای درخشان یا سمپاد بود.

حالا دیگر به همان ترتیبِ سابق، زیرِ نظرِ همان معلمانِ عاشق‌پیشه‌ی قدیمیِ کم‌شمار و فارغ‌التحصیلانِ تیزهوشی که قرار بود رجالِ دوره‌ی ولی‌عهد باشند، مثلِ همان چاق و دراز و ریشو، فرهنگی شکل می‌گرفت به نامِ فرهنگِ سمپاد. بالاترین تعدادِ المپیادی‌ها از مدارسِ سمپاد بود. ما، چهل نفر ریاضی بودیم، که در سالِ آخرِ تحصیل‌مان، از شش نفر تیمِ جهانی المپیادِ ریاضی، پنج نفر هم‌کلاس بودند و همان سال بهرنگ و پیمان اولین مدال‌های طلای تاریخِ المپیادها را گرفتند. سالی بعد، مریمِ فرزانگانی اولین مدالِ دختران را گرفت در آوردگاهِ جهانی و یکی دو سالِ بعد بچه‌های شهرستان هم که حالا قد کشیده بودند، به بچه‌های تهران اضافه شدند و مهدی، به عنوانِ اولین نسلِ فارغ‌التحصیلِ اصفهانی، اولین مدالِ طلای جهانیِ خارجِ تهران را گرفت. در بعضی آب‌سالی‌ها صد در صد و در بعضی خشک‌سالی‌ها دستِ کم نود در صدِ مدال‌آورانِ جهانی از بچه‌های سمپاد بودند... و البته همین را آموزش و پرورشی‌ها تاب نمی‌آوردند و برای همین چیزی تعبیه کردند به نامِ باش‌گاهِ دانش‌پژوهانِ جوان تا سمپادی‌های سالِ آخری را بر بزنند میانِ آموزش و پرورشی‌ها و بعد دوباره چونان مقامرانِ ماهر بیرون بکشندشان، و کسی نفهمد شعبده با اهلِ راز کردن چه آخر و عاقبتی دارد... سمپاد هم به دلیل همین "حسد" مجبور بود چراغِ خاموش حرکت کند و هیچ‌جا از دست‌آوردهاش صحبتی نباشد...

سازمان که در زمانِ ریاست جمهوری مقام معظم ره‌بری تاسیس شد، در زمانِ ریاستِ جمهوری آقای هاشمی رفسنجانی، با هوش‌مندی و عدمِ دخالتِ دکتر نجفی، بالید و رشد کرد. در زمانِ آقای خاتمی، و وزرای ناکارآمدِ دولتِ هفتم و هشتم، رشدش متوقف شد و در زمانِ آقای احمدی‌نژاد و وزرای! دولتِ نهم، تمام شد...

آرام آرام آموزش و پرورشی‌ها با کم شدنِ نفوذِ رئیسِ سمپاد، سازمان را بیش‌تر زیرِ اخیه کشیدند و دورِ سمپاد را گرفتند... ایرادات را به روزنامه‌ها و سخن‌گاه‌ها کشانده بودند که سمپادی بی‌دین است و سمپادی طراحی می‌شود برای فرارِ مغزها و سمپادی ضدانقلاب است و...
ما را می‌خواستند آموزش و پرورش و از نظام می‌پرسیدند! می‌گفتیم از خاطرات‌مان در طرحِ کادِ ابداعیِ پتوشوییِ امیرالمومنین(ع) که پتوهای معراج را بچه‌های دبیرستان می‌شستند و حالا هم خس خسِ سینه‌ی مهندس مهدی از تبعاتِ همان شرابی است که شهید سهیل را به آسمان کشانده بود...
ما را می‌خواستند آموزش و پرورش و از دین می‌پرسیدند! می‌گفتیم مثلا در شبِ بیست و یکم هزار ظرفِ یک‌بار مصرف سحری داده می‌شود در مدرسه‌ی هشت‌صد نفره، عددِ تدین چند ظرفِ یک‌بار مصرف است؟ برای‌شان از آش‌پزخانه‌ی هیاتِ فارغ‌التحصیلان می‌گفتیم که آب‌کش دستِ کسی است که پذیرشِ برکلی دارد و کف‌گیر دستِ دیگری است که همان‌جا پشتِ مبایل، نفت سوآپ می‌کند و نثارریز عضوِ ارشد تیم ملی المپیاد فیزیک در سال‌های دور است... چیزی که در اتاقِ فکر بنیاد فلان و سازمانِ بهمان هم پیدا نمی‌شود!از آن طرف سینه‌زنِ چنین هیاتی نیز یک رقمیِ کنکور بود و استادِ نمونه و دانش‌آموزِ برجسته...

می‌گفتیم مدرسه گزینشِ مذهبی ندارد اما فارغ‌التحصیلِ سمپاد متدین‌تر می‌شود در طولِ تحصیل، حال آن که در مدارسِ مذهبی اگر چه خروجی‌ها نیز مذهبی‌ند، اما مقایسه‌ی ورودی و خروجی نشان می‌دهد که مدارس سمپاد موفق‌ترند...

می‌گفتیم در مدارسِ سمپاد به دلیلِ تربیتِ فرهنگی و محیطِ آزاد، بچه‌ها در دانش‌گاه و حتا در خارج از کشور، کم‌ترین تغییر را دارند... همان‌ند که هستند و بودشان با نمودشان تفاوتی ندارد. موشان را با نمره‌ی چهار نمی‌زنیم تا بلافاصله بعد از امتحاناتِ نهایی گیس بگذارند تا روی کمر! روبنده‌ی زورکی به گرده‌ی صورت‌شان نمی‌کشیم تا در دانش‌گاه روسری بگذارند مغزِ سر... می‌گفتیم مومن‌مان در خارج از کشور هم مومن است...

تا می‌گفتیم خارج از کشور، دوباره می‌خواستندمان و این بار مثلِ روزنامه‌ها از فرارِ مغزها می‌پرسیدند! می‌گفتیم حالا که انسانِ آزاده‌ی سمپادی را نمی‌بینید، دستِ کم به سنتِ الهی، از چارپایان بیاموزیم که خداوندِ عالم فرمود در رفتن‌شان برای شما زیبایی است و در بازگشت‌شان نیز! دستِ کم از رفت و آمدِ انسانِ سمپادی به قاعده‌ی چوپانی که گوسفندش برای چرای علمی به مرتع می‌رود و باز می‌گردد، ذوق کنید! نه آیا که این جماعت برای فربه‌گیِ علمی مهاجرت کردند؟ و نه آیا که امروز بر می‌گردند؟ ای خوشا آنان که از لکم فیها جمال حین تریحون و حین تصرحون لذت می‌برند. چرا امروز اخبارِ بازگشت تیتر نمی‌شود؟ دیروزیانی که گرفتارِ حنجره‌ی داد زدن بودند همان امروزیانند کهِ پنجه‌ی بی‌داد شده‌اند... و اگر چه دادِ اولی از جنسِ باد بود، اما سربسته بگویم که بی‌دادِ بعدی به هیچ رو نسبتی با باد ندارد!
برای‌شان از خارج‌نشینانی می‌گفتیم که هر سال به ایران می‌آیند و در این پروژه و آن پروژه کمک می‌کنند... برای‌شان از سیدعلی می‌گفتیم که حالا هواپیمای شخصی دارد در ایالاتِ متحده و حاضر است در ایران با دوچرخه این طرف و آن طرف برود اما برای او شان قائل باشند و به او کار بدهند... برای‌شان از کیا می‌گفتیم که مهم‌ترینِ کارِ علمی را دارد و مسوولِ پخشِ پول است برای گرنت‌‌های دانش‌گاهیِ ینگه دنیا و عضوِ تخصصی هیاتِ منصفه‌های علمی است، اما برگشته است به ایران و نه در تهران، که در یک شهرستان به دانش‌جو درس می‌دهد... برای‌شان از بابک می‌گفتیم که در اخبارمان پزش را می‌دهیم و مبدعِ لنزِ هوش‌مند است و برجسته‌ترین دانش‌مندِ زیرِ سی و پنج سالِ فرنگ... برای‌شان از عباس می‌گفتیم که صاحبِ پرشماره‌گان‌ترین نشریه‌ی علمی-پزشکیِ کشور است. برای‌شان از میثم می‌گفتیم که نمازِ شب‌خوان است و در تله‌ویزیون‌مان نشان‌ش می‌دهیم که حس‌گر روی زبانِ قطعِ نخاعی کار گذاشته است تا او بتواند آسان‌تر زنده‌گی کند و اختراع‌ش در سطحی است که بوش مجبور می‌شود در جلسه‌ی افطاریِ کاخِ سفید در میانِ ابنِ شیخک‌ها از آن یاد کند... و البته اگر بیاید ایران، حراستِ دانش‌گاهِ سابق‌ش از در راه‌ش نمی‌دهد که کارت ندارد!!

برای‌شان می‌گفتیم که اگر به این قاعده از اتلافِ پولِ نفتِ مردم در این مجموعه نگرانند، غم‌شان نباشد که همین گروهِ فارغ‌التحصیلِ خارج و داخل حاضرند -‌برابر با سند چشم‌اندازِ اصل 44- کلِ مجموعه را به ثمنِ دولت‌پسند، از ایشان ابتیاع کنند که محصولِ این مجموعه قدرِ این مجموعه بیش‌تر می‌داند...
برای‌شان می‌گفتیم و فایده نمی‌کرد... چرا که استعدادهای درخشان را آن‌جور که دوست داشتند، نمی‌دیدند... رسانه هم به جای نوابغ به دنبالِ نوابیغی بود که قانونِ بقای ماده و انرژی را نقض کند و در نمایش‌گاهِ اختراعاتِ روستای هچل‌تپه‌ی اروپا کف‌گیرِ برقی ساخته باشد و طرحِ موشکِ بدونِ سوختِ با سرنشین روی کاغذ کشیده باشد و...

حالا چندین و چند هزار فارغ‌التحصیل داریم که ادبی‌شان می‌شود مشهورترینِ جوانِ نسخه‌شناسِ ایرانی که پنداری بازمانده‌ی علمای جامع است و از مهندسی و آنالیزِ اعداد می‌داند تا هیاتِ قدیم و فقهِ جدید... علمی‌شان سه آرش‌ند که می‌شوند مهم‌ترین گروهِ آماتوریِ عصب‌شناسِ جهان و صاحبِ مقاله‌ی واقعی در نی‌چر... و از علم و ادب مهم‌تر، فرهنگ است... فرهنگی عمیقا اسلامی و عمیقا معاصر... چیزی که با آموزشِ خلاق و پرورشِ غیراجباری، به دستِ نسل-نسلِ فارغ‌التحصیل بازگشته به مدرسه به وجود آمده است. و البته چنین میوه‌هایی را نظامِ مدیریتیِ تنبل‌پرورِ کودن‌گمار، قدر نمی‌داند و از همین روست که از نسلِ اول و دومِ فارغ‌التحصیلان کم از سه در صد در دولت شاغل هستند. حالا دراز، صاحبِ شاگردانی است که آخرین‌شان جوان‌ترین عضوِ گروهِ تحقیقاتیِ سلول‌های شوآنِ ضایعاتِ نخاعی است و تا قبل از رفتن به لبِ مجهزش در ینگه‌دنیا، در یک اتاقِ محقر کارِ تحقیقاتی می‌کرد... ریشو، صاحبِ چندین و چند اختراع است و در دوره‌ای بزرگ‌ترین قطعه‌سازِ صنعتِ خودرو که در رقابت با یک شرکتِ خارجیِ مارکِ داخل و هوادارانِ سه‌لتی‌ش طعمِ تلخ زندانِ چک را کشید و بعدتر هم طعمِ شیرین‌ترِ بیماریِ صعب‌العلاج... و هنوز مدافعِ انقلابِ اسلامی است... و چاق، بعد از سی و پنج سال، اولین اخراجیِ نفوذِ آموزش و پروش در سمپاد، بعد از رفتنِ دکتر اژه‌ای است...
نه المپیادی، نه پرخوان، نه ادیب، نه هوش‌مند، نه خلاق که آزاده‌گی صفتی است که سمپادی را متمایز می‌کند با دیگران... آخرینِ ایشان نیز همان جوان‌مردِ مودبی است که طلای ریاضیِ کشوری است و در حضورِ ره‌بر به پا می‌خیزد و آزادانه نظر می‌دهد و هوش‌مندانه نقد می‌کند...
نه... آخرین ایشان، جوان‌مردی دیگر است که به اعتمادِ ره‌بر و عشقِ به نظام و سوگندِ پزشکی و تعظیمِ به پرچم ایستاد و رسید بدان‌جا که جوان‌مرد می‌رسد...
و حالا در انتهای این پاره‌خط که همان تای تمت باشد نه برای پاره‌خط که برای سمپاد، باید فصلی در فضایح بنویسم... از سمپادی بنویسم که یک بهایی آن را در دو سال ساخت و یک نوحجتیه، کم از یک سال آن را ویران کرد... کسی که افتخارش تغییرِ نامِ سمپاد به شاد! بود که سازمانِ ملیِ پرورشِ استعدادهای درخشان را وافیِ به مقصود نمی‌دانست آن‌قدر که شکوفایِ استعدادهای درخشان بودن را... و خوب می‌دانست در مملکتی که تغییرِ نامِ وزارتِ آموزشِ عالی به علوم تحقیقات و فن‌آوری می‌تواند تا چند سال دهانِ منتقدان را ببندد، تغییرِ نام و نه تغییرِ فعل تا چه اندازه مهم است...

باید از سمپادی بنویسم که روزگاری برای وزیر قد خم نمی‌کرد و حالا مجبور است برای رئیسِ منطقه‌‌ی آموزش و پرورش تا خودِ سبحان ربی العظیم دولا شود!
باید از سمپادی بنویسم که رجالِ ولی‌عهد حفظ‌ش کردند تا دانش‌آموخته‌گان‌ش رجالِ انقلابِ اسلامی باشند، اما حتا نتوانستند یک مدیر برای مجموعه‌ی خودشان به نظام معرفی کنند که نظامِ مدیریت گرفتارِ شبکه‌های انسانی مدارسِ غیرخلاقِ مذهبی بود... و جماعتِ نودولت این مجموعه را نه خود خورد و نه کس داد... گنده کرد و به...
باید از سمپادی بنویسم که گزینش‌ش بر مبنای علمی تا جایی بود که خطِ هوشِ سرآمدان در منحنیِ توزیعِ نرمال مشخص می‌کرد و بعد بیست سال رسیده بود به چهار مرکز در شهرِ تهران، که تازه هم‌واره از فقدانِ امکانات و کم‌بود معلمِ چیره‌دست می‌نالیدند و حالا در مدتی کم از چند ماه یک‌هو تبدیل می‌شوند به چهارده مرکزِ طلایه‌داران زیرِ نظرِ مناطقِ آموزش و پرورش... که حالا که خطِ فقر سرِ کاری است، خطِ هوش اصالتا وجود ندارد!!
باید از سمپادی بنویسم که به‌ترین مرزدارانِ ایران در آن پرورش می‌یافتند و امروز در ادامه‌ی کشفیاتِ جدیدِ نوحجتیه‌ها در جلساتِ خصوصیِ قطب‌الاقطاب گویا گفته‌اند که اصلا همین‌گونه جداسازی‌ها از موانعِ ظهور است! و بعضی اذنابِ ایشان در آموزش و پرورش در حضورِ منتخبی از دانش‌آموخته‌گانِ سمپاد، اصولا باهوش‌تر بودنِ نوزادان را موضوعی خلافِ عدلِ الاهی می‌دانسته‌اند!

باید از سمپادی بنویسم که موسس‌ش در انتخابی طبیعی، در بازدیدِ نمایش‌گاه، سمپاد را برمی‌گزید، و از آن‌طرف تیزهوشانِِ آن زمان نیز در انتخابی طبیعی، می‌پذیرفت که برود زیرِ نظرِ سمپاد و امروز در حالی که شاید بیش از صد نفر از دانش‌آموخته‌گانِ سمپاد تمامِ شایسته‌گی‌های لازم برای مدیریتِ این مجموعه را دارند، کسی به سمپاد می‌آید که حتا تا به حال پای‌ش به مدارسِ تیزهوش نرسیده است و در طولِ این بیست سال از وی حتا برای یک سخن‌رانی در نشست‌های علمیِ دهه‌ی فجر نیز دعوت نکرده‌اند و حتا فرزندِ هم‌سایه‌اش نیز در این مجموعه نبوده است...
باید از سمپادی بنویسم که دیگر نیست...
از بهایی گفتم که از اشقیا بود و از اژه‌ای گفتم که از اولیا بود... اما تعزیه‌خوانِ قدیمی نیک می‌داند که مجلسِ تعزیه شریف‌تر از آن است که نامِ اشقیای پایین دست در آن مذکور افتد... پس بگذار که در این پاره‌خط حتا نام نبرم از مدیر و دار و دسته‌ی منسوب و منصوبِ دولتِ نهم که بر نعشِ سمپاد اسب تازاندند و کم از فاصله‌ی یک عاشورا تا عاشورا گم‌گور شدند...

نوشته رضا امیر خانی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۱۱/۳ - عطیه موسویان

درس خواندندی یا نخواندندی؟؟؟

اندر فواید درس خواندن این بودندی که تو جوان جعلق پشت کنکور نماندندی و وارد یک دانشگاهی شدندی ! اگر تو جوان جعلق وارد دانشگاه شدندی  و پشت کنکور نماندندی، بعد از مدتی مدرکی گرفتندی که باید روی کوزه گزاردندی و آبش را خوردندی و از هرکس که بپرسی خواهد گفت که آب آن بسیار تلخ و مزخرف بودندی. از جمله خواص آب مدرک این بودندی که تو توانستندی ازدواج کردندی!

اما اگر درس نخواندندی و پشت کنکور ماندندی، اگر دختر بودندی تا ابدالدهر همان پشت کنکور ماندندی و اگر پسر بودندی بعد از دو سال جان کندن راهی مکانی دهشتناک شدندی که به آن سربازی گفتندی و برای ورود به آنجا باید سرت را با نمره دو زدندی ، و در آنجا دوباره جان کندندی و صبح الاطلوع بیدار شدندی و پوتین واکس زدندی و هی سینه خیز و کلاغ پر و ... رفندی و از هیچ کاری مزایقه ننمودندی و بعد از دوسال که کارت پایان خدمتت را گرفتندی، دوباره باید بر سر کوزه ی مذکور رفتندی و کارتت را روی آن گزاشتندی و منتظر آبش شدندی. وچه پسر بودندی و چه دختر ، نتوانستندی ازدواج کردندی ، مگر آن که  پدری داشتندی که کارخانه ای ، شرکتی ، جزیره ای یا حداقل خانه ی چند هزارمتری ای – البته در مناطق مرغوب با قیمتی(اقلاٌ) بالغ بر 5میلیارد – داشنتدی و اگر هیچ یک را نداشتندی، ازدواجت ملقا شدندی ! حال اگر دختر بودندی از تو در سن 25 سالگی توسط همان کوزه ی مذکور، ترشی انداختندی و از آن پس تو را ترشیده خواندندی ! و ترشیده فحشی است از فحش خواهر و مادر بدتر! و تو هم کلا گفتندی که قصد پیمودن پله های ترقی را داشتندی و ازدواج را عملی عبث خواندندی!

اما اگر از جنس مذکر بودندی، تو را عذب خواندی  و گفتندی که یقینا تا کنون همسر رویاهای خویش را پیدا نکردندی و تو و خانواده ات را در مجالس بزم و مهمانی ها تحویل گرفتندی و هی به چشم برادری نگاهت کردندی و منتظر ماندندی تا به چشم خواهری نگاهشان کنندی! و در کل - چه مونث و چه مذکر – نگون بخت نگردیدندی!

اما اگر مدرک گرفتندی و آب کوزه دار شدندی و ازدواج کردندی، در خانه ای 90 الی 100 متری زندگی کردندی! اگر دختر بودندی ، سوژه های جدید برای پاک کردن سبزی آنها پیدا کردندی و هرجا رفتندی ، توانستندی  از مادر شوهر و خواهر شوهر و پدر شوهر و مادر زن شوهر عمه ی دختر خاله ی شوهر و کلا فامیل های شوهر بد گفتندی! و مجبور بودندی هر روز  از روی کتاب رزا  غذایی درست کردندی و بعد در حایلکه مشغول نگاه کردن سریال جومونگ بودندی بوی سوختگی اش را فهمیدندی و طبق معمول از روی همان کتاب رزا نیمرویی ، یکرویی ، دورویی چیزی درست کردندی و گل سرخ و شمعی هم روی میز انداختندی و با عشق منتظر شوی خود ماندندی! و وقتی ساعت 11 شدندی و شویی نبودندی ، احساساتت غلیان کردندی  و قصد درآوردن چشمان شوی محترم را کردندی و در همین راستا گل سرخ ها را برداشتندی و تلفن را برداشتندی و به تک تک دوستان  شوی زنگ زدندی و هر چه از دهان مبارکت بیرون آمدندی ، نثارشان کردندی.

و اگر پسر بودندی ، هر روز 6 صبح با خالی شدن یک پارچ آب بر روی سرت از خواب بیدار شدندی و کمی   فحش خوردندی و در حالی که کیفت به سمت کله ات میشتابد، از خانه به بیرون شوت شدندی و بر سر کار رفتندی. آنجا کلا  گِیم بازی کردندی و گوشی ات را طوری گذاشتندی که آنتن ندهندی و رفیق بازی را علناٌ کنار گذاشتندی و آفلاین رفیق بازی کردندی و هر چه دوست مجرد داشتندی، نصیحت کردندی که مگر دیوانه بودندی که خواستندی ازدواج کردندی و خود را در هچل انداختندی؟!

و بعد از ساعات اداری توسط همسر محترمه و مکرمه چک شدندی و یک لیست از انواع کِرِم ها و وسایل آرایشی و پیرایشی و کمی هم خوراکی های آماده گرفتندی و مجبور بودندی با همان شپش های ته جیبت آنها را خریدندی و سپس تا ساعت 11 مشغول رفیق بازی شدندی و صفاسیتی رفتندی و وقتی ساعت 11 به خانه رسیدندی ، از سختی های زندگی  نالیدندی و چندتا آه کشیدندی و به صورت سرخ و سفید و ارغوانی همسر نگاه کردندی و آخر سر هم گفتندی که اضافه کاری بودندی ! و چون تو بهترین کارمند شرکت بودندی، کارت هم بسیار بودندی! نیمروی ته گرفته ات را خوردندی و رفتندی و خوابیدندی و منتظر پارچ آب بعدی شدندی. و اگر خوابت نبردندی ، دیدندی که همسرت نامحسوس وارد اتاق شدندی و اول لباسهایت را بو کردندی که نکند همسرش رفیق ناباب و زغال خوب داشتندی و بعد اس ام اس ها و کال هیستوری ات را چک کردندی که نکند همسرش ... .

پس در کل بهتر بودندی که از چاله در نیامده و در چاه نیافتندی ، پس همان بِه که درس نخواندندی!

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۱٠/۱٢ - عطیه موسویان

گرانترین های فوتبال....

خوب دیگه الان باید همه بدونن که چند روز پیش رئال مادرید کاکا (بازیکن برزیلی میلان ) رو با قیمت ۶۵ میلیون یورو خرید تا رکورد گرانترین بازیکن دنیا که قبلا با خرید زیدان (بازهم توسط رئال-چقدر اینا پولداررررررنننننننن!-) که ۶٠ میلیون یورو خریداری شده بود بشکند.که یه نکته ی جالبشم این بود که مدیر میلان گفت ما نمیخواستیم بفروشیم ولی اینا خیلی گرون گفتن (به به!!!)

اما این قضیه ی گرانترین بودن کاکا خیلی طول نکشید چون الان رئال درباره ی خرید کریستیانو رونالدو با منچستریونایتد توافق کرد آنهم با قیمت 93 میلیون یورو !!!

کریستیانو رونالدو هم که از خدا خواسته قبل از این هم حساب بانکیشو در اسپانیا باز کرده بود!!!!! البته قبلنا فرگوسن میگفت نباید بره ولی حالا که داره میره!!!!!

یک نکته مهم هم اینه که مدیر عامل بارسا گفته که منچستر با این قیمت هاش فی بازار میبره بالا(پولدارن میخوان خرج کنن تا چشت دراد!)

مطلب فوتبالیه دیگه این که الان برای رفتن به جام جهانی آرژانتین در گروه خودش چهارمه و وضعش خرابه (22 امتیاز داره در حالیکه برزیل 27 و پاراگوئه 26 و اونیکی هم نمیدونم)هی هم میبازه (مارادونای اینا هم عین علی دایی خودمونه بابا!)اون ورم وضع پرتقال بده .فکر کن اگه نیان بالا جام جهانی بهترین بازیکنای سال رو از دست میدهد . نه مسی نه کریستین!!!!گریهگریه

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۳/٢٢ - عطیه موسویان

غزه...(gaza)

سلام بعد از یه مدت زیاد.

از اونجایی که همه میدونین ١٠ روزه که حمله های اسرائیل به فلسطین و خصوصا غزه خیلی زیاد شده برای همین منم این پست رو گذاشتم.(به زبان انگلیسی است چون این مطلب خیلی بین المللیه!در ضمن همش نظر خودمه از هیچجا هم کپی نکردم از هیچکس ندزدیدم و...)

hi after long time

as you know its 10 days that Israil attack palestine and gaza worse than before

I don't want to say who do the right thing. I don't want to say who is better.I just want to show you this images(that I found on the net.)and say that how someone let themselfes to kill someone else?is it different with me you or them ?we are all human! we are all the same muslims,christ,hebrew,... ,Iranian,American,English,Spanish,Italic,Arabic,or people from palestine.we are all human. how one person let his or herself to kill the otherones? to bother athers? to... ?I left this with you to say that is it any different between you , me and them. if you was inseat of them that someone wanted to kill you and take your country just because... (I don't know because of what!)what did you do?did you leave your country,your family,your house,everything?did you just said yes to the things that some mad people wanted from you?did you let every one to take your country,your family,or kill them without any especial reason?

I just know that if it was any bad thing to zionisms or hebrews in the past is it let them to kill others?

I just know this real thing that many palstenies are dead because of no wrong thing . because living in their country.because of some mad people.

I just know that it is about 50 year that zionisms (or others...)killed palestinies.and in this ten days more than 500 people died and about 150 of them were children less than 15 years old.

I just know that the people that kill this people wanted to kill everyone even muslims,christs or hebrews.they just want money and authoritarianism and they are thinking just about themselfs.

I just know that it coudn't be a good country that build on the bloods and tears and crops , houses and ...of other humans.and its a point that we are human not animal!

gaza and ....

child of gaza eith their family!

little children

 

gaza and ....

gaza will be gaza

we must help them


پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۱٠/۱٦ - عطیه موسویان

بازی برنامه و ... برای موبایل

بازی جدید Pac-Man Pinball 2 بازی در سبک پینبال که توسط Namco Bandai به صورت جاوا برای سایز 240x320 پیکسل تولید شده است .

mobva.com

قابل نصب بر روی گوشی های نوکیا:

N96 | N95 | N93 | N92 | N91 | N82 | N81 | N80 | N78 | N77 | N76 | N75 | N73 | N71
E90 | E70 | E65 | E62 | E61 | E60 | E51 | E50 | 6290
6220 | 6121 | 6110 | 5700 | 5500 | 3250
 

http://dl.mobva.com/2jfckj.jpg

 

نرم افزار فوق العاده Power MP3 BETA یک پلیر بسیار زیبا و قدرتمند مخصوص گوشی های نوکیا سری ۶۰ ورژن ۳ ٫ با استفاده از این برنامه و امکاناتی که در اختیار شما قرار میگیره به راحتی قادر به مدیریت و گوشی دادن به موسیقی در موبایل خود هستید.
امکانات نرم فزار میشه به :
- پشتیبانی از سه فرمت MP3,ACC,OGG
- دارای پوسته های متفاوت
- افکت و اکولایزر صدا و ....

mobva.com

قابل نصب بر روی گوشی های نوکیا:

N96 | N95 | N93 | N92 | N91 | N82 | N81 | N80 | N78 | N77 | N76 | N75 | N73 | N71
E90 | E70 | E65 | E62 | E61 | E60 | E51 | E50 | 6290
6220 | 6121 | 6110 | 5700 | 5500 | 3250

http://dl.mobva.com/2jfckj.jpg

 

3 تم بسیار زیبا و جدید برای گوشی های سونی اریکسون با اندازه ی 240x320

موضوع تم ها : 1.ماشین 2.واکمن سونی اریکسون ( متفاوت) 3.رنگ ها

mobva.com

قابل نصب بر روی گوشی های:
w900 | w888 | w880 | w850
k810 | k800 | k790
s710 | s700 | s500

http://dl.mobva.com/2jfckj.jpg

 

بازی جدید و زیبای R.A.W Special Unit بازی اکشن دیگر کاری از In-Fusio با گرافیک فوق العاده به صورت جاوا در سایز 240x320 پیکسل !

mobva.com

قابل نصب بر روی گوشی های نوکیا:

N96 | N95 | N93 | N92 | N91 | N82 | N81 | N80 | N78 | N77 | N76 | N75 | N73 | N71
E90 | E70 | E65 | E62 | E61 | E60 | E51 | E50 | 6290
6220 | 6121 | 6110 | 5700 | 5500 | 3250
 

http://dl.mobva.com/2jfckj.jpg

 

نرم افزار FLash Lite 3 ، نسخه توسعه یافته ی نرم افزار Flash Player که برای نگارش سوم از سیمبین سری 60 توسط شرکت نام آشنای Adobe انتشار یافته است ..

mobva.com

http://dl.mobva.com/2jfckj.jpg

 

نرم افزاری کاربردی برای تبدیل متون داخل گوشی به فرمت های مختلفی چون PDF ، DOCX و غیره با قابلیت ارسال آنها از طریق درگاه بلوتوث / مادون قرمز / Wi-Fi گوشی .

mobva.com

قابل نصب بر روی گوشی های نوکیا:

N96 | N95 | N93 | N92 | N91 | N82 | N81 | N80 | N78 | N77 | N76 | N75 | N73 | N71
E90 | E70 | E65 | E62 | E61 | E60 | E51 | E50 | 6290
6220 | 6121 | 6110 | 5700 | 5500 | 3250
 
http://dl.mobva.com/2jfckj.jpg
 

تم موبایل بسیار زیبا و جدید به مناسبت فرا رسیدن کیریسمس و وارد شدن به سال 2009 این 3 تم برای گوشی های نوکیا سری 60 ورژن 3 منتشر شده است

mobva..com
         http://dl.mobva.com/2jfckj.jpgبرگفته از mobva.com

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٩/۱٩ - عطیه موسویان

رابطه ی عشق و اس ام اس(sms)

عشق یعنی    هر اس ام اس که بهت می رسه امیدواری از اون باشه

عشق یعنی   برای هرکسی که می خوای اس ام اس بزنی اشتباهی واسه اون می فرستی

عشق یعنی   دنبال یه موضوع می گردی که واسه اون اس م اس بزنی

عشق یعنی   دایم موبایلتو چک می کنی که نکنه از اون SMS رسیده باشه

عشق یعنی   همش فکر می کنی موبایلت داره تو جیبت می لرزه ولی وقتی نگاه می کنی می بینی خبری نیست

عشق یعنی   شبهای که اس ام اس ها نمی رسن واقعا اعصابت خورده

عشق یعنی   یک اس ام اس رو هم به خط همراه اولش می فرستی هم به ایرانسلش هم به تالیا و...

عشق یعنی   هر وقت یه اس ام اس دیر می رسه چند بار دیگه سند می کنی شاید اونا زودتر برسن

عشق یعنی   پشت سر هم تک می زنی تا اس ام اسها برسن

عشق یعنی   گاهی وقتها هیچ حرفی واسه گفتن نداری اس ام اس خالی می فرستی که بفهمه به یادشی

عشق یعنی   هر جایی که یه جمله عاشقانه یا زیبا دیدی سریع واسه اون اس ام اس می کنی

عشق یعنی   قبض موبایلت فقط مخابراتو خوشحال می کنه

عشق یعنی   دوهزار اس ام اس در ماه

عشق یعنی   بیماری ای که می گن دچارش شدی

عشق یعنی   اعتیادی که همه می گن به اس ام اس داری

عشق یعنی   آخر شعر ها ی این واون اسم خودت رو می نویسی تا به اون بگی که چه قدر عاشقشی

عشق یعنی   ............ ......... ........

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٩/۱٩ - عطیه موسویان

نظرسنجی وبلاگ های کودکان و نوجوانان

سلام

لطفا اگر از این وبلاگ خوشتان می آید ، به آدرس زیر رفته و به آن رای دهید !

http://www.persianweblog.ir/topblogs/kids-blogs.aspx

محبوب ترین وبلاگ ها

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٩/۱٩ - عطیه موسویان

کریستینو رونالدو مرد سال فوتبال اروپا

همونطور  که همه میدونید کریستینو روناادو بالاخره مرد سال فوتبال اروپا شد تا مسی و توررس پشت سر او قرار بگیرند در همین رابطه مطلب زیر برگرفته از سایت:www.cristianoronaldofan.net

را برایتان قرار مدهم.(ضمن عرض تبریک به همه ی دوستداران رونالدو)

cristiano-ronaldo Cristiano Ronaldo wins the Ballon d’Or at last!Early this morning, Cristiano Ronaldo was crowned Golden Ball winner for the 2007/08 season.
The Portugal and Manchester United Superstar winger earned 77 of the 96 votes - around 80% of the total votes, beatting Lionel Messi of Argentina and Liverpool’s Fernando Torres to claim the price.

Cristiano Ronaldo broke the records, amassing 446 points, two more than his predecessor Kaka.
Second placed Messi had 281 points, while Torres got 179 points. Casillas, Xavi Hernandez, Arshavin, Villa, Kaka, Ibrahimovic, and Steven Gerrard took the remaining 7 places, sharing amongst them in the same other 438 points.

The 23 year old had an impressive and unique season – scoring over 40 goals for Manchester United and helping the team win both the Champions League and the EPL. This is what Ronaldo had to say to France Football:

“To win this award at just 23 years of age is incredible, because I only started my career a few years ago,” he told the magazine.

“But it is fantastic as there were a lot of other big names in the race this year such as [Lionel] Messi, [Fernando] Torres and even Xavi.

“All these players could have won it but nevertheless, I’m happy to have taken it.”

Ronaldo also went on to congratulate his team-mates.

He said: “I have to thank all my team-mates who helped me become the best.
“I was never afraid of whether or not I would win it because I was always conscious of the great year I had last season.

“This is one of the happiest days of my life. Those who know me or who have lived with me know that this is a dream come true for me.

“But tomorrow morning in training, I will still be the same person as always.”

Cristiano Ronaldo is only the 3rd Portuguese to win the Ballon d’Or after Eusebio and Luis Figo. He is also the fourth Red Devil player to win the French award after Denis Law (1964), Sir Bobby Charlton (1966) and George Best (1968).
Cristiano Ronaldo, who last year finished second in the running, is the second consecutive Manchester United number 7 to win the Golden Ball. Coincidently, Ronaldo marks the 40th anniversary of George Best’s triumph.

Does this have anything to do with the mesmerising power of the number 7 jersey?

Now there’s another price, the Fifa Player of the Year award, which Ronaldo eyes. This award has never been won by a Premiership player, but Ronaldo could make history by being the first to receive it.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٩/۱٤ - عطیه موسویان

راه بی پایان

قطعا همه آهنگ اسپانیایی ای رو که وسط راه بی پایان پخش می شد، یادتون هست.ترجمه ی این آهنگ که توسط گروه گیپسی کینگ خونده شده قشنگه :

 Amor mio
Amor mio por favor
Tu no te vas
Yo cuentare a las horas
Que nadia hoy

Amor mio
Amor mio por favor
Tu no te vas
Yo cuentare a las horas
Que nadia hoy

Vuelve
No volvere no volvere no volvere
No quiere recordan
No queire recordan

Vuelve
No volvere no volvere no volvere
No quiere recordan
No queire recordan

Lo laon lo la lo la
Lo la
Lo la
Lo la
عشق من
عشق من لطفا از من دور نشو
اون ساعت ها و روزهایی که تو نیستی
من تنهاترینم

عشق من
عشق من لطفا از من دور نشو
اون ساعت ها و روزهایی که تو نیستی
من تنهاترینم

برگرد
هیچکس،هیچکس، هیچکس
جز تو را نمیخواهم بخاطر بیاورم
جز تو را نمیخواهم بخاطر بیاورم

برگرد
هیچکس،هیچکس، هیچکس
جز تو را نمیخواهم بخاطر بیاورم
جز تو را نمیخواهم بخاطر بیاورم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۳/۱٩ - عطیه موسویان