فکر میکردم بدترین ها را تحمل کرده ام ولی او اینجا بود ، مثال زنده یک شکست! شاید تا حالا هزار بار شنیده بودم که "دست بالای دست بسیار است." اما خداییش تا حالا شهودم از این قضیه کامل نبود که به لطف ایشون..... حالا اشاره نمیکنم ، اما به لطف جناب آقای کامبیز دریغی 45ساله ، متعحل و صاحب یک فرزند 10ساله ، مدیرعامل کاملا غیر محترم یک شرکت داغون و دسته دهم ، شهودم به شدت هر چه تمامتری از این ضرب المثل کامل شده بود!
فکر نمیکردم اتفاقی بدتر از اینکه آدم درست یک روز قبل از ازدواجش ، مادر و پدرش را در یک تصادف از دست بدهد، وجود داشته باشد! حالا این شاید یک چیز طبیعی باشد... مرگ! اما دیگر بدتر از اینکه آدم عروس آن شبش را چهل روز بعد ، در مراسم چهلم والدینش در حالی ببیند که با مرد دیگری ازدواج کرده است، بعید به نظر میرسید! اما این مرد قصد داشت همه جیز را بدتر از قبل کند. شاید او هم تنفری را که من ازش داشتم، درک کرده بود.... اما خیلی مهم نبود! مهم این بود که نتواند به هدفش برسد!
صدای چکشی که روی میز کوبیده شد به کلی حواسم را پرت کرد! صدای کلفتی گفت : " جلسه رسمی است. از دادستان تقاضا دارم شرح ماوقع و دلیل شکایت را قرائت کنند." شاید باور کردنش سخت بود.... من .. اینجا... سخت که نه ... غیر ممکن بود! من.... پسر گل مامان و بابام .... یک ادم قانونمند و با وقار و متین و .... اینجا!
" جناب قاضی ، همانطور که مستحضر هستید ، جناب آقای کامبیز دریغی ، مدیر محترم شرکت بزرگ "نیو" ، واردکننده انواع لوازم خانگی از بهترین کشورهای جهان، از آقای متین پیراسته ، یعنی همین آقا ، به خاطر اختلاص دو میلیارد تومانی از شرکتشان شکایت کرده اند."
خب با اونهمه تعریفی که از این مردک کردی آخه.... انصافتو شکر ! آخه از کی تا حالا افغانستان و پاکستان و حاشیه آمازون شدند بهترین کشورهای جهان که ما خبر نداریم؟! د آخه بی مرام.... این مردک دریغی، انگار امر برش مشتبه شده که باید همه جیزای خوب را از بقیه دریغ کند! این واسه مامان و باباش بخواد کادو بگیره، میره حنس چینی درجه 10 پیدا میکنه ، اونوقت برای مردم بیچاره از بهترین کشورها جنس میاره؟! ای بابا... این قاضی هم که انگار خیلی چکش دوست داره... هی با این چکش میکوبه روی میز!
" از متهم میخواهم که در جایگاه حاضر شوند!"
با من بود؟!... باورم نمیشه... چه روزی شد! نمردیم و متهم هم شدیم!
" خب شما چه دفاعی دارید که از خودتان بکنید؟! "
" کی، من؟! آخه جناب قاضی شما یک نگاه به من بندازین... نه... این تن بمیره... ، من را کفن کردین... اصلا به قیافه من میخوره که اختلاص کنم؟! اونم یه ذره دو ذره که نه... ! 3میلیارد ... د جناب قاضی ... من اگه انقدر پول داشتم که الان اینجا نبودم... به قول اون آقاهه تو اون فیلمه... میرفتم یک تیاره اسکورت میگرفتم میپریدم اونور آب... د من اگه انقدر پول داشتم که آب و برق و تلفن خونم به خاطر نپرداختن قبض قطع نمیشد... د آخه اگه من انقدر پول داشتم که نازنین به جای اینکه بره با یکی دیگه ازدواج کنه با من ازدواج میکرد! د من اگه انقدر پول داشتم که شب عروسیم ، مامان و بابام با اون پیکان قراضه ی لعنتی نمیرفتن بیرون که ترمزشون ببره و تصادف کنن! د من اگه انقدر پول داشتم که 3سال واسه این مردک ابله دریغی جون نمیکندم که حقوقمم 3ماه در میون بده! د جناب قاضی....! "
دیگه نزاشت حرفم را ادامه بردم! نمیدونم قانع شده بود یا نه... به هر حال دلایل من خیلی قانع کننده بودند! ای بابا... چکشتو میکنم تو حلقت به مولا یه بار دیکه بکوبیش رو میزا...!
"از شاکی تقاضا میکنم در جایگاه حاضر شوند!"
مرتیکه صندوق دار... خجالتم نمیکشه ... با یه من چربی و گوشت اضافه... آخه یکی نیست بگه : "عزیز من، بامرام، لوتی، انسان، آدم ، نفهم، الاغ، بیشعور... تو اصلا میدونی اختلاصو با چه صه ای مینویسن که میگی من اختلاص کردم؟!
" جناب قاضی... من اصلا نمیدونم که چه کسی این جرم را مرتکب شده است! ولکن... شواهد بسیاری گواه بر آن بود که شاید جناب آقای میتن پیراسته ، خدای ناکرده ، زبانم لال ، زبانم لال، مرتکب این جرم شده باشند! چرا که ایشان از لحاظ روحی در سال گذشته در شرایط چندان مساعدی به سر نمیبردند! ولکن... با توجه به دلایل بسیار قانع کننده ایشان ، اینجانب از شکایت خود صرف نظر نموده و از دادگاه نیز تقاضا دارم، ایشان را تبرئه نمایند و از جرم ما نیز در گذرند تا دنبال مجرم اصلی بگردیم! "
دیدین گفتم جه قدر آدم محترمیه! از اولش هم میدونستم که بی مرام نیست از اول هم معلوم بود که شعور و شخصیت در این مرد موج میزند! به به ! به به! واقعا به به ...! چه قدر این انسان فهم و کمالات دارد! بی خود نیست که 3سال تمام براش کار میکنم و از لحظه لجظه کارم هم لذت میبرم! الحق که مدیریت چنین شرکت عالی ای برازنده این مرده... فقط موندم چرا فامیلیش باهاش تناسب نداره! چه صدای گوشنوازی...! به به ! به به! چه قاضی خوبی! چه چکش قشنگی...!
" دادگاه متهم را تبرئه نموده و پرونده را بسته میداند. ختم جلسه را اعلام میکنم. "
نظرات ()دختر خدمتکاری که در آپارتمان را باز کرد، سن زیادی نداشت و به نظر نمیامد که خدمتکاری کار همیشگی اش باشد. او با خشونت از من پرسید: ((با کی کار داری؟)) اول کمی ترسیدم! اما سریع خودم را جمع و جور کردم و به سوالش جواب دادم : ((با آقا! منزل هستند؟)) باز هم با همان خوشنت جواب داد : ((نه ! برای کار رفتن بیرون! پیغامی دارید؟)) نمیدانم چرا آنقدر بی ادب و خشن بود! انگار من زنگ در را زده بودم و در رفته بودم و او هم مرا گیر انداخته بود! خشونتی که در چهره اش می دیدم، غیرطبیعی بود! دلم نمیخواست دیگر چیزی بگویم که مجبور باشم جوابی از او بگیرم! برای همین هم گفتم: ((بهشون بگید که من... ام ... یعنی کامرانی هستم! کامران کامرانی! برای استخدام در شرکتشون رفته بودم شرکت گفتند ایشون منزل هستند و میخواستند من را اینجا ببینند! برای همین مزاجم شدم! خب.... ام ... به هر حال ایشون که الان تشریف ندارند، با اجازه مرخص میشوم!)) درسته که گفته بودم با اجازه اما آنقدر لحن صدای دخترک خشونت بار بود که ترجیح دادم سریع سوار ماشینم بشوم و از آن خانه دور شوم!
نمی فهمیدم مرد بسیار خوبی مثل آقای سعیدپور که خیلی محترم و مهربان بودند، چه طوری میتوانستند همچین خدمتکاری داشته باشند! دخترک انگار ارث پدرخدابیامرزش را از من طلب داشت!
فردای آن روز به شرکت رفتم تا با آقای سعیدپور حرف بزنم. منشی شرکت گفت باید منتظر بمانم تا ایشون از منزل تشریف بیاورند. روی یکی از صندلی ها نشستم. داشتم به این فکر میکردم که ریاست شرکت هم عالمی دارد! آدم هر موقع دلش بخواهد سر کار میاید و با زمین و زمان همزمان قزار ملاقات میگزارد و بعد هم به منشی اش میگوید که اول بگو صبر کنند! بگو جلسه دارند! وقتی همه رسیدند ، نیم ساعت صبر کن! بعد یک لجظه بیا توی اتاقم! با هم یکم حرف میزنیم، بعد برو بیرون و بگو: ((ببخشید رئیس یک جلسه مهم دیگه هم دارند که خیلی طولذ میکشه و برای همین نمیتونن امروز باهاتون ملاقات داشته باشن! بعدا دوباره با همه قرار میگزارن!)) بعد هم درون اتاقت میروی و در را پشت سرت میبندی و سیگار برگت و کامپیوترت را روشن میکنی! وبگردی به همراه سیگار برگ لذت خاصی دارد! البته اگر نگران پول نباشی.....! خلاصه داشتم به مارک سیگار و روز مناسب برای همچین قراری فکر میکردم که آقای سعیدپور مشهور و نامی و گل رسیدند! البته مثل خیلی های دیگر اول شکم ایشان به دم در رسید! من هم مثل برق از جا پریدم و مثل بچه های مظلوم گردنم را کج کردم و سرم را پایین انداختم و ایستادم تا حضرت آقا تشریف فرما شوند! خلاصه 5دقیقه روی پا ایستادیم تا پس از گذشتن از مرحله زیارت شکم ایشان توانستیم صورت گردشان را که دست کمی از شکمشان نداشت ، ملاقات کنیم! به نظر خوشرو و مهربان میرسید. داخل که شد به خانم منشی گفت : (( اول نوبت کدومیکی از این بزمجه هاست؟!)) لحنش بسیار مودبانه بود! خیلی مودبانه و در عین حال صمیمی. کاملا واضح بود که چه رابطه دوستانه ای با کارمندانش دارد. منشی که کمی دست پاچه شده بود، چند لحظه ای طول کشید تا توانست سرش را بالا بگیرد و در چشمان آقای سعیدپور نکاه ر کند. و دقیقا در همین لجظه آقای سعیدپور با لحنی بازهم مودبانه و باز هم دوستانه گفت: ((هی یارو... با توام... مگه کری؟!)) به نظر آدم رک و خوبی میامد! از آن دسته آدمها که آدم برایشان احترام خاصی قائل است! خلاصه منشی بالاخره توانست خودش را جمع و جور کند و در حالی که به دلیلی که من اصلا متوجه اش نشدم، صدایش میلرزید گفت: " قربان.... اول... ا... ا..." در همین لحظه آقای سعیدپور باز هم نشان دادند که په قدر با کارمندانشان صمیمی اند و گفتند: "" ای بابا... کر بودی... لالم شدی؟!... د بنال دیگه...!)) منشی با هر جان کندنی که بود بالاخره گفت : (( اول نوبت این آقاست! آقای کامران کامرانی.)) و در همین لحظه آقای سعیدپور با همان مهربانی و فصاحت کلام و در حالی که از چهره یشان معلوم بود از اسم من هم خوششان آمده، گفتند: (( کامرانی کیه؟! آی.... با شمام... کدومتونین این یارو کامرانی؟!)) در حالی که از این همه صمیمیت یک رئیس تعجب کرده بودم، از جا بلند شدم و گفتم: ((من هستم قربان! کامران کامرانی... در خدمتم!)) آقای سعیدپور با دست به من اشاره زد که به دفترش بروم! آخ که چقدر مهربان بود! من را به دفتر خودش دعوت کرده بود.....!
---------------------
((خلاصه نسرین نمیدونم دیگه باید برات چی بگم؟! خیلی آقای مهربونی بود!خیلی .. خیلی....! مودب ، مهربان ، صادق، با شرف ، با شخصیت، ... به قول شما خانم ها، چی میگفتین؟ ... آها... یه جنتلمن واقعی!!!
البته من هنوز هم درگیر این مسئله هیتم که چرا اون دخترک خدمتکار بی تربیت را استخدام کرده بود! خیلی بی ادب بود دخترک.....! اصلا انکار هیچی بهش یاد نداده بودن! ا... ا ... دختره پررو... میگه با کی کار داری؟! .... اصلا به تو چه! به تو خدمتکار!
حالا مهم نیست.. اصلا داشتم از آقای سعیدپور تعریف میکردم! میگم که هر چی از خوبی های این مرد بگم کم گفتم! حالا ایشاا... به زودی باهاش آشنا میشی دیگه! قراره برای کارمندای جدید با خانواده هاشون یه جلسه معارفه بزارن...!))
نظرات ()اینا مال سایت طنزایرانه...! باحاله ! بخونین!
-- مردی که خیال می کرد دانشمند است و در نجوم تبحری دارد یک روز رو به ملا کرد
و گفت:خجالت نمی کشی خود را مسخره مردم نموده ای و همه تو را دست می اندازند در صورتیکه من دانشمند هستم و هر شب در آفاق و انفس سیر می کنم.
ملا گفت : ایا در این سفرها چیز نرمی به صورتت نخورده است؟
دانشمند گفت :اتقاقا چرا؟
ملا با تمسخر پاسخ داد: درست است همان چیز نرم دم الاغ من بوده است!
-- ملانصرالدین همیشه اشتباه میکرد :
ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی میکرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست میانداختند.
دو سکه به او نشان میدادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره.
اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب میکرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد.
هر روز گروهی زن و مرد میآمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب میکرد.
تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه ملا نصرالدین را آنطور دست میانداختند٬ ناراحت شد.
در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار.
اینطوری هم پول بیشتری گیرت میآید و هم دیگر دستت نمیاندازند.
ملا نصرالدین پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمیدهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آنهایم.
شما نمیدانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آوردهام
-- دو حکایت جالب از عبید زاکانی :
شیطان را پرسیدند که کدام طایفه را دوست داری؟
گفت: دلالان را.
گفتند: چرا؟
گفت: از بهر آنکه من به سخن دروغ از ایشان خرسند بودم،
ایشان سوگند دروغ نیز بدان افزودند.
*********************
شخصی تیری به مرغی انداخت، خطا کرد.
رفیقش گفت: (( احسنت)) .
تیرانداز برآشفت که مرا ریشخند می کنی؟
گفت: (( می گویم احسنت،اما به مرغ)).
نظرات ()هیچ فکر کردین که اگر زنده یاد آقا فریدون خان مشیری میخواست اون شعرمعروف و محبوب « بی تو مهتاب شبی....» رو امروزه بگه ،چطوری میگفت؟
بی تو On line شبی باز از آن Room گذشتم
همه تن چشم شدم . دنبال ID ی تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از Case وجودم
شدم آن User دیوانه که بودم
وسط صفحه Room , Desktop یاد تو درخشید
Ding صد پنجره پیچید
شکلکی زرد بخندید
یادم آمد که شبی با هم از آن Chat بگذشتیم
Room گشودیم و در آن PM دلخواسته گشتیم
لحظه ای بی خط و پیغام نشستیم
تو و Yahoo و Ding و دنگ
همه دلداده به یک Talk بد آهنگ
Windows و Hard و Mother Board
آریا دست برآورده به Keyboard
تو همه راز جهان ریخته در طرز سلامت
من بدنبال معنای کلامت
یادم آمد که به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این Room نظر کن
Chat آئینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به Email ی نگران است
باش فردا که PM ات با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این Log Out , Room کن
باز گفتم حذر از Chat ندانم
ترک Chat کردن هرگز نتوانم نتوانم
روز اول که Email ام به تمنای تو پر زد
مثل Spam تو Inbox تو نشستم
تو Delet کردی ولی من نرمیدم نه گسستم
باز گفتم که تو یک Hacker و من User مستم
تا به دام تو درافتم Room ها رو گشتم و گشتم
تو مرا Hack بنمودی . نرمیدم . نگسستم
..........
Room ی از پایه فرو ریخت
Hacker ی Ignor تلخی زد و بگریخت
Hard بر مهر تو خندید
PC از عشق تو هنگید
..........
رفت در ظلمت شب آن شب و شبهای دگرهم
نگرفتی دگر از User آزرده خبر هم
نکنی دگر از آن Room گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن Room گذشتم
نظرات ()خب درسته که این مطلب یکم قدیمیه اما شعر قشنگی بود ! ارزش گذاشتن را داره!! این شعر از سایت 4joke بداشته شده!
توی یک کلاس خلوت --------------------- دو تا دانشجو اسیرن
دو تا بد شانس، دو تا تنها ---------------- یکیشون تو یکیشون من
قلب استاد مثل سنگه -------------------- سنگ سرد و سخت خارا
زده قفل بی صدایی ----------------------- به لبای خستۀ ما
چشم استاد شده خیره ------------------ مراقب آخرِ گیره
ناز از ترس نگاشون ----------------------- کم کَمَک داره میمیره
نمیتونیم که بجنبیم--------------------- پیش این استاد کافر
10 گرفتن من و تو ------------------------- قصه هست قصّۀ آخر
همیشه فاصله بوده ----------------------- بین برگای من و تو
با همین تلخی گذشته ------------------- امتحانای من و تو
راه دوری بین ما نیس --------------------- اما باز اینم زیاده
تنها امید من و تو ------------------------- این مراقب جواده
کاش میشد برگه عوض کرد ------------- کاش میشد تقلّبی کرد
کاش میشد از جایی دید زد ------------- روی برگ خود کپی کرد
ما باید با هم بشینیم --------------------- اگه میخوایم که نیفتیم
واسه ما جدایی مرگه --------------------- تا جدا بشیم میافتیم
کاشکی جاهامون عوض بشه ------------ من و تو با هم بشینیم
توی یک فرصت ویژه ----------------------- برگای همو ببینیم
شاید اونجا واسۀ ما ---------------------- دیگه گیر بازار نباشه
خیلی خوبه اگه با ما ---------------------- جاسوس و رادار نباشه
اینجای شعر که رسیدم ------------------ از نوشتن دست کشیدم
سرمو بالا اُوردم --------------------------- یهو مراقبو دیدم
بجای حلِ مسائل ------------------------- این اراجیفو نوشتی
راستی خوی شد که به سرعت ---------- از توی خواب پریدم
چونکه از ترس مراقب --------------------- خودمو قهوهای دیدم
کاش میشد حتی توی خواب ----------- من و تو یک 10 بگیریم
اون وقت از خوشحالی محض ------------- تو آغوش هم بمیریم
نظرات ()این مطلب از سایت 4joke برداشته شده!!
آن عادل فوتبال، آن دوستدار قیل و قال، آن بیدار دوشنبه شبها، آن آورنده خنده به لبها، آن برپاکننده دعوا، آن خورنده حلوا، آن رفیق فاب فنایی و حاجرضایی،
آن درگیر با علی دایی، آن زاده شهرآرا، آن گزارشگر لالیگا، آن اصالتاً اهل رفسنجان، آن آکل خورشت فسنجان، آن نودش پر از حاشیه، آن پخشکننده تصاویر ماضیه، آن برگزارکننده مسابقات، آن پرکننده جیب
مخابرات، آن مظهر مسابقات اسام اسی، آن نتایجش همیشه هفتاد به سی، آن تکرارکننده تصاویر آهسته، آن داعی داوران شایسته، آن جویای اساماس پیر و جوان، آن به دنبال سوتی داوران، آن مفسر
جام جهانی، آن رقیب علیفر و خیابانی، مایه افتخار اهل گزارش و سرآمد مچگیری در ورزش، عادل فردوسی پور ـ انارالله برهانه ـ مؤثر در فوتبال و سمبل جنجال بود.
ابتدای کار او آن بود که در ایام صباوت هر کجا گلکوچک به راه بود پس او هم در آن بود و به کار گزارش مشغول بود. پس به دانشگاه شریف افتاد و مدرک صنایع بگرفت و آن بر در کوزه نهاد و عزم همی کرد تا
شمایلش از جامجم نبیند بر جای ننشیند. از کرامات شیخنا این بود که سنش به بیست نرسیده به محضر شیخ اردشیر لارودی رسید که مطبوعه ابرار ورزشی داشت پس گفت: ?خواهم که قلم زنم?. شیخ
لارود گفت: ?چه در چنته داری؟? گفت: ?ترجمه بلدم و هرچه خارجی و انجلیزی باشد به فارسی تبدیل توانم کرد.? پس گفت: ?بنویس? و شیخ ما به ترجمه افتاد و این از کرامات بود. آوردهاند هر روز به در
جامجم همی رفت برای تست و او را میزدند و میراندند تا پیری فرزانه بر او ظاهر گشت و حال پرسید. فرمود: ?اگر داخل شوم برنامهای سازم که نظیر آن نباشد.? پس پیر، دلش بسوخت و او را وارد همی
کرد. نقل است در ابتدا تفسیر تنیس و فوتسال میگفت تا اینکه پخش فوتبال فراوان شد و نوبت به شیخنا هم رسید. آوردهاند شیخنا چنان در امور خفیه و خصوصی فوتبال متبحر بود که شماره کفش عمه
گری نویل را از بَر بود و این پایه از بلاغت، فکها را بیانداخت. و از کرامات او این بود که برنامهای راه انداخت که صد نبود اما نود بود و در آن صغیر و کبیر فوتبال را مینواخت و خلق را تا سحر پای جعبه مینشاند
با چشمان پُفکرده، و آوردهاند هیچ چیزی برای او جذابتر از این نبود که اهالی فوتبال را به جان هم اندازد و خود در گوشهای به خنده مشغول گردد و از کرامات او نقل است که شبی نبود که نودش پخش شود جز آنکه میلیونها اساماس به سویش دوان شود و پاسخ نظرسنجیها به سویش روان.
از وی جملات عالی نقل است؛ گفت: ?الجنجالالشغلی ـ ترجمه: جنجال کسب و کار من است? و گفت: ?خداحافظ جام جهانی، خداحافظ برانکو? و گفت: ?وات ایز هی دواینگ دیس پلیر ـ ترجمه: چه میکند
این بازیکن? و گفت: ?عجب گلنزنی شده این بازیکن? و گفت: ?چه بازی دراماتیکی شده این بازی?.
و در آخر کار او آوردهاند که چون عزرائیل برای قبض روحش وارد گشت، گفت: ?یه بار دیگه صحنه رو تکرار کن ببینم خطا بوده یا نه!?
نظرات ()
من خیلی موافق نیستم اما به عنوان یه سمپادی باید انتشار میدادم! به قول سایرین : "سمپادی باغیرت حمایت حمایت!"
یه نفر گفته بود که رضا امیر خانی هم میاد!
برای اطلاعات بیشتر به http://www.sampadia.com/forum/index.php/topic,17327.0.htmlمراجعه کنید!
این چیزها جدیدا اضافه شد و درنتیجه این برنامه کلا کنسل شد و قرار شد هیچکس نرود!! نروید لطفا!!
*ویژه سمپاد* مخالفت با برگزاری تجمعِ روزِ یکشنبهی سمپادیها
امروز چهارشنبه 7 بهمن ماه 1388 از طرقِ مختلفی اطلاع حاصل شد که قرار است روزِ یکشنبه دانشآموزان و دانشآموختهگان سمپاد، روبهروی آموزش و پرورش، تجمعی آرام داشته باشند و در بعضی از این دعوتها حضورِ این بنده نیز در این تجمع قید شده بود که خلافِ واقع است.
برپاییِ چنین تجمعی در شرایطِ حاضرِ مملکت، قطعا خلافِ عقل میباشد و این بنده شک ندارم که بعضی از مخالفانِ جدیِ سمپاد در دولت، محرکِ این تجمع هستند.
سادهگی نکنیم. همهی ابعادِ یک تجمع در اختیار برگزارکنندهگان نیست. روشن است که سمپادی، عاقلانه، آرام، بدونِ شعارهای حساسیتبرانگیز در زمان و مکانِ مقرر حاضر خواهد شد و پیشاپیش گمان میکند که تجمع تحتِ مدیریتِ اوست؛ اما آیا تبعاتِ این تجمع را میتوانیم مدیریت کنیم؟
حتا اگر هیچ اتفاقی نیافتد و مخالفان، حضورِ همزمان نداشته باشند، آیا نمیتوانیم عناوینِ به شدتِ سیاسیِ اخبارِ آتی را در رسانههای بیاخلاقِ دو گروهِ سیاسی، حدس بزنیم؟ این عناوین در باطن میتواند مویدِ نظراتِ مخالفانِ سمپاد باشد.
یقین داشته باشیم که مخالفان، عدهای از همین گروهِ -به قولِ خودشان- عدالتطلبانِ پابرهنه را بسیج خواهند نمود تا با رفتار و گفتارِ تحریکآمیز، شعارهای ضدِ تبعیض و مساواتگرا، این تجمعِ آرام را بدل کنند به یک درگیریِ سیاسی و اولین دستگیری معادل خواهد بود با همانچیزی که مخالفان راجع به نابودی سمپاد انتظار میکشند.
تقاضا دارم برای ابرازِ مخالفت با رفتارهای نابخردانهی مسوولانِ آموزش و پرورش، روشی دیگر را پی بگیریم. روشی از عاقلانه از جنسِ فرهنگ. دوستانِ مسلط به فضای مجازی خود بهترین یابندهگانِ این روش هستند.
فراموش نکنیم، تجمعِ خیابانی، حربهی سمپادی نیست. سمپادی روشهای بسیار موثرتری میشناسد که تبعاتش نیز تحتِ مدیریتِ خودِ او باقی خواهد ماند.
با احترام
رضا امیرخانی
نظرات ()استعدادهای درخشان، قطعهی چند؟ ردیفِ چند؟
این پارهخط را نه به جهتِ جوشِ مسوولان مینویسم -که خدا نیاورد شیرشان خشک شود و نه به نیتِ خروشِ مردمان -که خدا نکند حنجرهشان خش بردارد- که مدتهاست ناامیدم... این نوشته را مینویسم در این روزگارِ وانفسا فقط به یک هدف؛ یک هدفِ ملی.
این پارهخط نوشته میشود فقط جهتِ استحضارِ جنابِ محمد البرادعی که مهمترین مولفهی هویتیِ ماست در افقِ انرژیِ هستهای. این پارهخط نوشته میشود فقط به جهتِ آگاهیِ بازرسانِ محترم، معزز و مکرمِ آژانسِ انرژیِ اتمی! که اگر احدی از آحادِ ایشان در ادامهی بازرسیهای دقیقِ صندوقخانههای نسوان، وضعیتِ سازمانِ ملیِ پرورشِ استعدادهای درخشان را در چند ماههی اخیر بررسی کند، مطمئن خواهد شد که ایران به سلاحِ هستهای دست یافته است!!
و الا چهگونه -بدونِ قدرتِ مرگبارِ سلاحِ هستهای- میشود یک نهادِ آموزشی را -با سی و پنج سال سابقهی درخشان و دهها هزار فارغالتحصیلِ سرآمد و صدها استادِ برجسته- ظرفِ مدتی کوتاه به خاکِ سیاه نشاند؟!
این پاره خط نه صوتِ داوودی دارد که جنبندهگان را برای شنیدنش از حرکت بازدارد و نه معجزِ عیسوی که استعدادهای درخشان را احیا کند... این پاره خط نه مدعیِ نمایشِ تاریخِ درخشانِ استعدادهای درخشان است، نه حتا روضهای است که پشتِ میکروفونِ اکوچنگ بالاسرِ جنازه، مداحِ پنج هزار تومانی میخواند! این پاره خط دستِ بالا یک میلگرد است که سرش یک تکه صفحهی فلزیِ سیاه رنگ جوش دادهاند، و روش با قلمموی مندرس و رنگی سفید، پیرمردی بدخط نامِ "استعدادهای درخشان" و قطعه و ردیف را نگاشته است... فقط برای این که در میانِ گورهای فراوانِ نهادهای فروپاشیدهی این روزگار، گورِ استعدادهای درخشان را پیدا کنیم... حتا "سنگی بر گوری" هم نیست...
***
من -با اندک تسامحی- از نسلِ اول بچههای تیزهوشِ پس از انقلابم. ما، در تهران، سالی صد نفر پسر بودیم، صد نفر دختر. نه دفتر و دستکی وجود داشت، نه نهاد و سازمانی. مرکزِ آموزشِ تیزهوشِ علامه حلی و مرکزِ آموزشِ تیزهوشِ فرزانگان، از سالِ 61 شروع کرد به گزینشِ تیزهوشان. ما را تعدادی نوجوانِ تازهفارغالتحصیلِ تیزهوش که هنوز چهرهشان به نوجوانی میزد به همراهِ کمشمار معلمانِ قدیمیِ تیزهوشان گزینش کردند تا واردِ مدرسهی پسرانه و دخترانهای شویم که با هوشمندی همین معلمانِ قدیمی، به جای مناطقِ آموزش و پرورش در سالهای شلوغِ اولِ انقلاب، متصل شده بود به دفترِ کودکانِِ استثنایی -بخوانید عقبافتادهها! روی درِ سرویسهای مدارسِ دخترانه و پسرانهی تیزهوشانِ اولِ انقلاب نامِ همین دفتر حک شده بود و برای همین در مسیر رفت و برگشت وقتی رهگذران، شلوغکاریهای ما را میدیدند، زیرزیرکی نگاهمان میکردند و برای بچههای سالمشان صدقه کنار میگذاشتند که سالم از آب در آمدند و مثلِ ما نشدند... تصویرِ عمومی راجع به دو مدرسهی تیزهوشان، مدارسی بود که از در و دیوارشان نور و رنگ و تلهویزیون و آزمایشگاه میچکید و معلمانشان کت و شلوار و جلیقه داشتند و ناهارشان را متخصصِ تغذیه سرو میکرد و... حال آن که هر دو مدرسه از معمولیترین مدارسِ تهران بودند و حتا آزمایشگاههای مدرسهی پیش از انقلاب به نفعِ دانشگاهی مصادره شده بود... اینگونه مدارسِ تیزهوشان در شلوغیِ اولِ انقلاب حفظ شد. با پایمردیِ نوجوانانی که هنوز چهرهشان به نوجوانی میزد... مدارسِ استعدادهای درخشان، از همان بای بسمالله که نوشتم، تا همین تای تمت که مینویسم، امکاناتِ درخشانی نداشت. چیزی که داشتند، معلم بود... و معلم -اگر معلم باشد- نه میز میخواهد و نه تخته و نه وایتبرد و نه کامپیوتر و نه آزمایشگاه و نه حتا کتاب... معلم -اگر معلم باشد، حتا درس هم نمیخواهد... و ما از این دست معلمان داشتیم... در نظامِ آموزش و پرورشی که همهگان میدانند، گرفتاریش معلم است... به قراری که اگر معلمی کلاس را نتواند اداره کند، ناظم میشود و اگر ناظمی صف را نتواند به خط کند، مدیر میشود و اگر مدیری مدرسه از دستش در برود، میرود منطقه و قس علی هذا تا برسد به وزیر! ما معلمانی داشتیم که هنوز چهرهشان به نوجوانی میزد...
و که بودند این نوخاستهگان؟! ایشان قرار بود رجالِ دورهی ولیعهد باشند. صبح به صبح دکتر برومند، که به همراهِ لیلیِ امیرارجمندِ کانونِ پرورش و رضا قطبیِ رادیووتلهویزیون، سوگلیهای علیاحضرت فرحِ پهلوی بودند، سرِ صفوفِ منظمِ مدرسهی مختلطِ تیزهوشان که زیرِ نظرِ مستقیمِ مستشارانِ امریکایی در سالِ 54 و 2535 تاسیس شده بود، حاضر میشد و برای بچههای تیزهوش سخنرانی میکرد که "ما رجالِ دورهی درخشانِ انقلابِ سفیدیم و پاسبانانِ آستانِ اعلاحضرت محمدرضا... اما شما تربیت میشوید تا رجالِ ولیعهد -رضا- باشید..." تیزهوشان، نه زیرِ نظرِ آموزش و پرورش که مستقیما زیرِ نظرِ دفترِ علیاحضرت فرحِ پهلوی بود و این دقیقا همان ایدهای بود که در هر نظامِ آموزشِ همهگانیِ غیرِعادلانهای که نیاز به آموزشِ مجزا برای تیزهوشان پیدا میکرد، به درستی رعایت میشد. تیزهوشانِ تایلند زیرِ نظرِ پادشاه بودند و تیزهوشانِ استرالیا غیرمستقیم زیرِ نظرِ ملکه و... و تیزهوشان فرانسه را مستقیما مدیا حمایت میکرد که مسوولِ کنترلِ افکارِ عمومی بود و در حقیقتِ سلطانِ معاصر...
و قرار بود همهی این خردسالانِ تیزهوش، از همان دورهی راهنمایی، آشنا شوند با مظاهرِ تمدن، پس خانم معلمِ رقص از اروپا واردات میشد و آقا معلمِ زبان از امریکا... هنوز این جمعِ کوچکِ خردسالان، دو-سه سالی بیشتر در مدرسهی تیزهوشان درس نخوانده بودند که توافقنامهی استعدادهای درخشان با برکلی و استنفوردِ ایالاتِ متحدهی امریکا برای ادامهی تحصیلشان نهایی میشد و خودِ شاه که کمتر از جشنهای دو هزار و پانصد ساله در جایی حاضر نمیشد، برای بازدید از وضعِ تحصیلیِ دانشآموزانِ تیزهوش، به مدرسهی خیابانِ الوند میآمد و... و نمیدانست که در میانِ همان دانشآموزانِ دستچینشده کسی هست که طرحِ ترورِ وی را ریخته است... طرحی که هیچوقت عملی نشد و هیچ زمانی هم در تاریخِ افتخاراتِ دانشآموزیِ این ملک، کسی نخواست ببیندش...
و که بودند این نوخاستهگان، رجالِ دورهی ولیعهدِ پهلوی و... که نسلِ اولِ تیزهوشانِ بعد از انقلاب را گزینش کردند؟ همینها که رقص را از خانمِ مارگارت فرا گرفته بودند و زبان را از آقای لئونارد و آدابِ معاشرت را از جنابِ اسپنسر، حالا فرزندانِ خمینی بودند و موشکِ لیزری طراحی میکردند برای مهندسیِ جنگ و در عینِ حال میدانستند که از موشک واجبتر، نسلِ بعدیِ تیزهوشان است... ما زیرِ دستِ همین رجالِ دورهی ولیعهد بزرگ شدیم...
مدرسه، امکانات نداشت، پول نداشت، برای همین معلمانِ قدیمیش فقط با فیشِ عشق ماندهگار میشدند. بهترین معلمانِ تهران بودند و کمترین دستمزد را میگرفتند. مدیرِ اصفهانی پول نداشت تا ناظم بیاورد، پس یکی از خودِ ما، نوبتی، ناظم میایستاد در مدرسه... پول نداشت تا کسی را بیاورد تا درختهای کاجِ مزاحمِ حیاطِ پشتی را بیاندازد. پس علی که حالا استاد تمامِ دانشگاهِ برکلی است، از روی سایهی درخت، با سینوس و تانژانت، محلِ افتادنِ درخت را مشخص میکرد و ما میرفتیم از درخت بالا و کاج، ناجوانمردی میکرد و از آنطرفی میافتاد روی کولرِ آبیِ دفترِ مدیرِ مدرسه تا مدیر عاقبت از ترس ضررِ بیشتر مجبور شود نجاری بیاورد در حیاطِ مدرسهی حسنآبادِ تهران و بعد هم برای این که از زیرِ بارِ دستمزد در برود، روضه بخواند راجع به آیندهگانِ جهانِ اسلام و جبهههای جنگ و... غافل از این که نجارِ حسنآبادی، ارمنی است بالکل! ما اینگونه قد میکشیدیم...
نیمهی اولِ دههی شصت، پایانِ هر سال، بیش از آن که از نمراتِ کارنامههامان بترسیم، از تعطیلیِ مدرسه میترسیدیم که مسوولانِ چپگرای وقت با هر مدرسهای خارج از نظامِ همهگانی مخالفت میکردند. زورشان به مدارسِ زنجیرهایِ اسلامی نرسید، اما تخته کردنِ دکانِ دو مدرسهی کوچکِ آموزشِ تیزهوش، زیرِ نظرِ دفترکی در معاونتِ آموزشِ استثنایی کار چندان سختی نبود. هنوز پانزده ساله نشده بودیم، که مدیر روزی جمعمان کرد و گفت امسال، سالِ آخرِ عشق است... سردرگریبان شدیم و عاقبت به همدلیِ همان نوخاستهگانِ فارغالتحصیل و معلمانِ کمشمارِ قدیمی، ایدهای به کلهمان زد. کلاسها را تعطیل کردیم تا نمایشگاهی درست کنیم به نامِ دستآوردهای تیزهوشان!
ساختنِ نمایشگاه پنج-شش ماه طول کشید. هر گروهی مسوولیتی گرفتند. از میانِ فارغالتحصیلانی که قرار بود رجالِ ولیعهد باشند، دو-سه تا قیدِ رفتنِ به جنگ را زدند و ماندند برای کمک. سه نفر را بیشتر به خاطر میآورم... دراز و چاق و ریشو را... قدِ سهنفریشان به قاعدهی یک ساختمانِ چهارطبقه با خرپشته بود که از این ارتفاع، دو متر و نیمش، رسما، مالِ دراز بود. وزنِ سهنفریشان توی ترازو فیل را زمین میزد که در آن طَبَق، سیصد کیلوش، خشکه، مالِ چاق بود. و ریششان یک معبد سیک را جواب میداد که از آن ریش، دو قبضهاش، با انگشتِ باز، مالِ ریشو بود. دراز شد مسوولِ گروهِ زیست و بچههای زیرِ دستش موش چنان تربیت کردند که از ما هوشمندتر از آب درآمد و دورِ از چشمِ دراز که دلرحم بود، قلبِ جوجه را خارج از سینه پرطپش نگه میداشتند و... ریشو، همان که در کودکی طرحِ ترورِ محمدرضا را ریخته بود، حالا در جوانی، ابرپروژهای طراحی کرد که مدلی بود تا نشان دهد چهگونه میشود در یک نیروگاهِ برقآبی، برق را ذخیره کرد در ساعاتِ اوجِ مصرفِ آب و چاق که سخت کم آورده بود در میانِ این همه کارِ علمی، ما، تنبلترها را جمع کرد و پروژهای تعریف کرد به نامِ گیل-هارد-بنک!! اسمی که نمیدانم از کجا پیدا کرده بود، اما سخت قیافهی علمی داشت. قرار گذاشت عینکیترهای مدرسه، بیایند و روپوشِ سفید بپوشند. بعد پروفیلِ ناودانی را خم کنیم و از بالای سردرِ مدرسه نصب کنیم و بچرخانیم و بیاوریم توی حیاط بعد بکشانیمش توی سالن و این پروفیلِ ریلمانند، پیچ بخورد و تاب بخورد... دو متر به دو متر، یکی از آن عینکیترها که قیافهی مسوولپسند دارد، بایستد و کاری علمی کند. یکی با روپوشی سفید کنارِ پروفیل لولهی آزمایشگاه روی چراغ الکلی گرم کند، دیگری با کت و شلوار یک تخته سیاه را پرِ فرمول کند و... تا برسد به نفرِ آخر که عینکیترین است و در انتهای مسیر پروفیل با زمانسنج و ماشینِ حساب و کلی کاغذ ایستاده است. وقتی مسوولان برای بازدید آمدند، گویی فلزی انداخته شود توی پروفیل. همهی عینکیها شروع کنند به بالا و پایین پریدن و کارِ علمی کردن. بعد وقتی گوی به پایانِ مسیرِ ناودانی رسید، عینکیترین، یکهو زمانسنج را متوقف کند و کاغذهای تحقیقاتِ عینکیترها را بگیرد و جمعبندی کند و متفکرانه کاغذها را برانداز کند و بعد، ناگهان جلوِ مسوولان عددِ پیِ ماشینِ حساب را فشار دهد و بگوید و این هم عددِ پی با ده رقمِ اعشار!!
البته اهلش میدانند که این فشردنِ دکمهی عددِ پیِ ماشینِ حساب هیچ دخلی نداشت به آن ناودانیِ طویل و آن محاسبات و آن عینکیها و... فقط محبتِ کاسیوی ژاپن بود در روشِ مجعولِ گیل-هارد-بنک!!
ما کارگرانِ پروژهی گیل-هارد-بنک بودیم که متاسفانه به دلیلِ مخالفتهای علمیِ دراز و ریشو با چاق، این پروژه انجام نشد و مجبور شدیم برویم سراغِ کارهای خنکِ واقعا علمی! من در سیزده سالهگی در تاریکخانه، عکسِ استروبوسکپی میگرفتم که هنوز هم فکر میکنم در بنیادِ نخبهگان نتوانند چنین کاری انجام دهند... نمایشگاه عاقبت برگزار شد و اتفاقا روزی که وزیرِ آموزش و پرورشِ چپگرای وقت به مدرسه آمد، از بچههای گروهِ کامپیوتر کسی نبود که عهدهدارِ توضیحات شود. بچهها روی پیشرفتهترین کامپیوترِ آن زمان که اسپکترومِ زد-هشتاد بود و کمودورِ شصت و چهار، برنامهای نوشته بودند که همان سرودِ مطولِ جمهوریِ اسلامی را نت میزد و قانونِ اساسی و پرچم را به فارسی-انگلیسی روی تلهویزیونِ رنگی که از خانه آورده بودیم، نشان میداد. برنامه را برای وزیرِ چپگرا اجرا کردم و منتظرِ تشویقاتِ حضرتش بودم که ناغافل برگشت و فرمود: "که چی؟!"
همانجا حسابِ کار دستمان آمد که دکانِ مدرسه تخته شده است و نمایشگاه هم دست و پا زدنِ مرغِ بسمل بوده و با گیل-هارد-بنک هم کار درست نمیشده... حسابِ کار، در آن سالِ میانیِ دههی شصت، همین بود که گفتم... اما، تقدیر با تدبیرِ این مسوولان رقم نخورد. باید وزیرِ دیگری پیدا شود، سالمتر و عاقلتر که خود، به دستِ خود وزارتخانهاش را به بادِ فنا داده باشد و اول کسی باشد -و البته آخر کسی- که در یک تصمیمِ عاقلانه و عاشقانه، برای نظام، جامهی وزارتِ نظام را از تن به در آورده باشد... کسی باشد که روحانی باشد و منتسبِ به روشنفکرترین روحانی -شهید بهشتی- باشد و در اروپا دکترای روانشناسی گرفته باشد و ذوقش هم آموزشِ تیزهوش باشد و در کابینه هم هنوز مقبول و متنفذ بوده باشد و پاش برسد به مدرسهی فکسنیِ آموزشِ تیزهوشِ علامه حلی و بچهها و نمایشگاه چشمش را بگیرد...
این گونه شد که مردی آمد که نمایشگاه را ندید و گیل-هارد-بنک را ندید و روپوشهای سپید را ندید و عینکیترینها را ندید و در عوض انسان دید! و وقف نمود خود را، نه به بیع و نه به شرط. امروز ما نه دانشآموختهگانِ سمپاد که درآمدِ جاریِ آن موقوفهایم و مدیونِ آن وقف... وقفی که عمر بود و موقوفهای که نسل شد. و امروز همهی نگرانی آن است که اوقاف نیز در کنارِ آموزش و پرورش و وزارتِ علوم و بنیاد نخبهگان و سازمانِ جوانان و ستادِ فلان و بهمان، از این پارهخط به صرافتِ تملکِ تکهی دیگری از این گوشتِ قربانی بیافتد.
این گونه شد که مردی آمد به نامِ جوادِ اژهای که حجهالاسلام و المسلمین و دکتر چیزی به شانش نمیافزاید، سازمانِ استعدادهای درخشان را پایه گذاشت روی این دو مرکزِ آموزشِ تیزهوش، به سالِ 1366. سازمانی که هیچ نبود، نه میز بود و نه صندلی و نه پست و نه تشریفات... هیچ نبود الا یک وقف و یک موقوفه هر دو از جنسِ انسان...
نفوذِ جوادِ اژهای باعث شد تا سازمان، خارج از مجموعهی آموزش و پرورش، زیرِ نظرِ نخستوزیری و بعدتر ریاستجمهوری ببالد و برکشد. مدارس توسعهی کیفی پیدا کنند و با ملاکها و مناطهای دقیقِ علمی گزینش انجام شود. گزینشی که هیچ بچهمسوولِ خنگ و خلی از سوراخش به اشتباه رد نشود و هیچ گربهرویی برای فرزندِ صاحبِ ثروت و صاحبِ قدرت در آن تعبیه نشود. و البته همین موضوع هم هماره باعثِ گرفتاریهای سازمانِ ملیِ پرورشِ استعدادهای درخشان یا سمپاد بود.
حالا دیگر به همان ترتیبِ سابق، زیرِ نظرِ همان معلمانِ عاشقپیشهی قدیمیِ کمشمار و فارغالتحصیلانِ تیزهوشی که قرار بود رجالِ دورهی ولیعهد باشند، مثلِ همان چاق و دراز و ریشو، فرهنگی شکل میگرفت به نامِ فرهنگِ سمپاد. بالاترین تعدادِ المپیادیها از مدارسِ سمپاد بود. ما، چهل نفر ریاضی بودیم، که در سالِ آخرِ تحصیلمان، از شش نفر تیمِ جهانی المپیادِ ریاضی، پنج نفر همکلاس بودند و همان سال بهرنگ و پیمان اولین مدالهای طلای تاریخِ المپیادها را گرفتند. سالی بعد، مریمِ فرزانگانی اولین مدالِ دختران را گرفت در آوردگاهِ جهانی و یکی دو سالِ بعد بچههای شهرستان هم که حالا قد کشیده بودند، به بچههای تهران اضافه شدند و مهدی، به عنوانِ اولین نسلِ فارغالتحصیلِ اصفهانی، اولین مدالِ طلای جهانیِ خارجِ تهران را گرفت. در بعضی آبسالیها صد در صد و در بعضی خشکسالیها دستِ کم نود در صدِ مدالآورانِ جهانی از بچههای سمپاد بودند... و البته همین را آموزش و پرورشیها تاب نمیآوردند و برای همین چیزی تعبیه کردند به نامِ باشگاهِ دانشپژوهانِ جوان تا سمپادیهای سالِ آخری را بر بزنند میانِ آموزش و پرورشیها و بعد دوباره چونان مقامرانِ ماهر بیرون بکشندشان، و کسی نفهمد شعبده با اهلِ راز کردن چه آخر و عاقبتی دارد... سمپاد هم به دلیل همین "حسد" مجبور بود چراغِ خاموش حرکت کند و هیچجا از دستآوردهاش صحبتی نباشد...
سازمان که در زمانِ ریاست جمهوری مقام معظم رهبری تاسیس شد، در زمانِ ریاستِ جمهوری آقای هاشمی رفسنجانی، با هوشمندی و عدمِ دخالتِ دکتر نجفی، بالید و رشد کرد. در زمانِ آقای خاتمی، و وزرای ناکارآمدِ دولتِ هفتم و هشتم، رشدش متوقف شد و در زمانِ آقای احمدینژاد و وزرای! دولتِ نهم، تمام شد...
آرام آرام آموزش و پرورشیها با کم شدنِ نفوذِ رئیسِ سمپاد، سازمان را بیشتر زیرِ اخیه کشیدند و دورِ سمپاد را گرفتند... ایرادات را به روزنامهها و سخنگاهها کشانده بودند که سمپادی بیدین است و سمپادی طراحی میشود برای فرارِ مغزها و سمپادی ضدانقلاب است و...
ما را میخواستند آموزش و پرورش و از نظام میپرسیدند! میگفتیم از خاطراتمان در طرحِ کادِ ابداعیِ پتوشوییِ امیرالمومنین(ع) که پتوهای معراج را بچههای دبیرستان میشستند و حالا هم خس خسِ سینهی مهندس مهدی از تبعاتِ همان شرابی است که شهید سهیل را به آسمان کشانده بود...
ما را میخواستند آموزش و پرورش و از دین میپرسیدند! میگفتیم مثلا در شبِ بیست و یکم هزار ظرفِ یکبار مصرف سحری داده میشود در مدرسهی هشتصد نفره، عددِ تدین چند ظرفِ یکبار مصرف است؟ برایشان از آشپزخانهی هیاتِ فارغالتحصیلان میگفتیم که آبکش دستِ کسی است که پذیرشِ برکلی دارد و کفگیر دستِ دیگری است که همانجا پشتِ مبایل، نفت سوآپ میکند و نثارریز عضوِ ارشد تیم ملی المپیاد فیزیک در سالهای دور است... چیزی که در اتاقِ فکر بنیاد فلان و سازمانِ بهمان هم پیدا نمیشود!از آن طرف سینهزنِ چنین هیاتی نیز یک رقمیِ کنکور بود و استادِ نمونه و دانشآموزِ برجسته...
میگفتیم مدرسه گزینشِ مذهبی ندارد اما فارغالتحصیلِ سمپاد متدینتر میشود در طولِ تحصیل، حال آن که در مدارسِ مذهبی اگر چه خروجیها نیز مذهبیند، اما مقایسهی ورودی و خروجی نشان میدهد که مدارس سمپاد موفقترند...
میگفتیم در مدارسِ سمپاد به دلیلِ تربیتِ فرهنگی و محیطِ آزاد، بچهها در دانشگاه و حتا در خارج از کشور، کمترین تغییر را دارند... همانند که هستند و بودشان با نمودشان تفاوتی ندارد. موشان را با نمرهی چهار نمیزنیم تا بلافاصله بعد از امتحاناتِ نهایی گیس بگذارند تا روی کمر! روبندهی زورکی به گردهی صورتشان نمیکشیم تا در دانشگاه روسری بگذارند مغزِ سر... میگفتیم مومنمان در خارج از کشور هم مومن است...
تا میگفتیم خارج از کشور، دوباره میخواستندمان و این بار مثلِ روزنامهها از فرارِ مغزها میپرسیدند! میگفتیم حالا که انسانِ آزادهی سمپادی را نمیبینید، دستِ کم به سنتِ الهی، از چارپایان بیاموزیم که خداوندِ عالم فرمود در رفتنشان برای شما زیبایی است و در بازگشتشان نیز! دستِ کم از رفت و آمدِ انسانِ سمپادی به قاعدهی چوپانی که گوسفندش برای چرای علمی به مرتع میرود و باز میگردد، ذوق کنید! نه آیا که این جماعت برای فربهگیِ علمی مهاجرت کردند؟ و نه آیا که امروز بر میگردند؟ ای خوشا آنان که از لکم فیها جمال حین تریحون و حین تصرحون لذت میبرند. چرا امروز اخبارِ بازگشت تیتر نمیشود؟ دیروزیانی که گرفتارِ حنجرهی داد زدن بودند همان امروزیانند کهِ پنجهی بیداد شدهاند... و اگر چه دادِ اولی از جنسِ باد بود، اما سربسته بگویم که بیدادِ بعدی به هیچ رو نسبتی با باد ندارد!
برایشان از خارجنشینانی میگفتیم که هر سال به ایران میآیند و در این پروژه و آن پروژه کمک میکنند... برایشان از سیدعلی میگفتیم که حالا هواپیمای شخصی دارد در ایالاتِ متحده و حاضر است در ایران با دوچرخه این طرف و آن طرف برود اما برای او شان قائل باشند و به او کار بدهند... برایشان از کیا میگفتیم که مهمترینِ کارِ علمی را دارد و مسوولِ پخشِ پول است برای گرنتهای دانشگاهیِ ینگه دنیا و عضوِ تخصصی هیاتِ منصفههای علمی است، اما برگشته است به ایران و نه در تهران، که در یک شهرستان به دانشجو درس میدهد... برایشان از بابک میگفتیم که در اخبارمان پزش را میدهیم و مبدعِ لنزِ هوشمند است و برجستهترین دانشمندِ زیرِ سی و پنج سالِ فرنگ... برایشان از عباس میگفتیم که صاحبِ پرشمارهگانترین نشریهی علمی-پزشکیِ کشور است. برایشان از میثم میگفتیم که نمازِ شبخوان است و در تلهویزیونمان نشانش میدهیم که حسگر روی زبانِ قطعِ نخاعی کار گذاشته است تا او بتواند آسانتر زندهگی کند و اختراعش در سطحی است که بوش مجبور میشود در جلسهی افطاریِ کاخِ سفید در میانِ ابنِ شیخکها از آن یاد کند... و البته اگر بیاید ایران، حراستِ دانشگاهِ سابقش از در راهش نمیدهد که کارت ندارد!!
برایشان میگفتیم که اگر به این قاعده از اتلافِ پولِ نفتِ مردم در این مجموعه نگرانند، غمشان نباشد که همین گروهِ فارغالتحصیلِ خارج و داخل حاضرند -برابر با سند چشماندازِ اصل 44- کلِ مجموعه را به ثمنِ دولتپسند، از ایشان ابتیاع کنند که محصولِ این مجموعه قدرِ این مجموعه بیشتر میداند...
برایشان میگفتیم و فایده نمیکرد... چرا که استعدادهای درخشان را آنجور که دوست داشتند، نمیدیدند... رسانه هم به جای نوابغ به دنبالِ نوابیغی بود که قانونِ بقای ماده و انرژی را نقض کند و در نمایشگاهِ اختراعاتِ روستای هچلتپهی اروپا کفگیرِ برقی ساخته باشد و طرحِ موشکِ بدونِ سوختِ با سرنشین روی کاغذ کشیده باشد و...
حالا چندین و چند هزار فارغالتحصیل داریم که ادبیشان میشود مشهورترینِ جوانِ نسخهشناسِ ایرانی که پنداری بازماندهی علمای جامع است و از مهندسی و آنالیزِ اعداد میداند تا هیاتِ قدیم و فقهِ جدید... علمیشان سه آرشند که میشوند مهمترین گروهِ آماتوریِ عصبشناسِ جهان و صاحبِ مقالهی واقعی در نیچر... و از علم و ادب مهمتر، فرهنگ است... فرهنگی عمیقا اسلامی و عمیقا معاصر... چیزی که با آموزشِ خلاق و پرورشِ غیراجباری، به دستِ نسل-نسلِ فارغالتحصیل بازگشته به مدرسه به وجود آمده است. و البته چنین میوههایی را نظامِ مدیریتیِ تنبلپرورِ کودنگمار، قدر نمیداند و از همین روست که از نسلِ اول و دومِ فارغالتحصیلان کم از سه در صد در دولت شاغل هستند. حالا دراز، صاحبِ شاگردانی است که آخرینشان جوانترین عضوِ گروهِ تحقیقاتیِ سلولهای شوآنِ ضایعاتِ نخاعی است و تا قبل از رفتن به لبِ مجهزش در ینگهدنیا، در یک اتاقِ محقر کارِ تحقیقاتی میکرد... ریشو، صاحبِ چندین و چند اختراع است و در دورهای بزرگترین قطعهسازِ صنعتِ خودرو که در رقابت با یک شرکتِ خارجیِ مارکِ داخل و هوادارانِ سهلتیش طعمِ تلخ زندانِ چک را کشید و بعدتر هم طعمِ شیرینترِ بیماریِ صعبالعلاج... و هنوز مدافعِ انقلابِ اسلامی است... و چاق، بعد از سی و پنج سال، اولین اخراجیِ نفوذِ آموزش و پروش در سمپاد، بعد از رفتنِ دکتر اژهای است...
نه المپیادی، نه پرخوان، نه ادیب، نه هوشمند، نه خلاق که آزادهگی صفتی است که سمپادی را متمایز میکند با دیگران... آخرینِ ایشان نیز همان جوانمردِ مودبی است که طلای ریاضیِ کشوری است و در حضورِ رهبر به پا میخیزد و آزادانه نظر میدهد و هوشمندانه نقد میکند...
نه... آخرین ایشان، جوانمردی دیگر است که به اعتمادِ رهبر و عشقِ به نظام و سوگندِ پزشکی و تعظیمِ به پرچم ایستاد و رسید بدانجا که جوانمرد میرسد...
و حالا در انتهای این پارهخط که همان تای تمت باشد نه برای پارهخط که برای سمپاد، باید فصلی در فضایح بنویسم... از سمپادی بنویسم که یک بهایی آن را در دو سال ساخت و یک نوحجتیه، کم از یک سال آن را ویران کرد... کسی که افتخارش تغییرِ نامِ سمپاد به شاد! بود که سازمانِ ملیِ پرورشِ استعدادهای درخشان را وافیِ به مقصود نمیدانست آنقدر که شکوفایِ استعدادهای درخشان بودن را... و خوب میدانست در مملکتی که تغییرِ نامِ وزارتِ آموزشِ عالی به علوم تحقیقات و فنآوری میتواند تا چند سال دهانِ منتقدان را ببندد، تغییرِ نام و نه تغییرِ فعل تا چه اندازه مهم است...
باید از سمپادی بنویسم که روزگاری برای وزیر قد خم نمیکرد و حالا مجبور است برای رئیسِ منطقهی آموزش و پرورش تا خودِ سبحان ربی العظیم دولا شود!
باید از سمپادی بنویسم که رجالِ ولیعهد حفظش کردند تا دانشآموختهگانش رجالِ انقلابِ اسلامی باشند، اما حتا نتوانستند یک مدیر برای مجموعهی خودشان به نظام معرفی کنند که نظامِ مدیریت گرفتارِ شبکههای انسانی مدارسِ غیرخلاقِ مذهبی بود... و جماعتِ نودولت این مجموعه را نه خود خورد و نه کس داد... گنده کرد و به...
باید از سمپادی بنویسم که گزینشش بر مبنای علمی تا جایی بود که خطِ هوشِ سرآمدان در منحنیِ توزیعِ نرمال مشخص میکرد و بعد بیست سال رسیده بود به چهار مرکز در شهرِ تهران، که تازه همواره از فقدانِ امکانات و کمبود معلمِ چیرهدست مینالیدند و حالا در مدتی کم از چند ماه یکهو تبدیل میشوند به چهارده مرکزِ طلایهداران زیرِ نظرِ مناطقِ آموزش و پرورش... که حالا که خطِ فقر سرِ کاری است، خطِ هوش اصالتا وجود ندارد!!
باید از سمپادی بنویسم که بهترین مرزدارانِ ایران در آن پرورش مییافتند و امروز در ادامهی کشفیاتِ جدیدِ نوحجتیهها در جلساتِ خصوصیِ قطبالاقطاب گویا گفتهاند که اصلا همینگونه جداسازیها از موانعِ ظهور است! و بعضی اذنابِ ایشان در آموزش و پرورش در حضورِ منتخبی از دانشآموختهگانِ سمپاد، اصولا باهوشتر بودنِ نوزادان را موضوعی خلافِ عدلِ الاهی میدانستهاند!
باید از سمپادی بنویسم که موسسش در انتخابی طبیعی، در بازدیدِ نمایشگاه، سمپاد را برمیگزید، و از آنطرف تیزهوشانِِ آن زمان نیز در انتخابی طبیعی، میپذیرفت که برود زیرِ نظرِ سمپاد و امروز در حالی که شاید بیش از صد نفر از دانشآموختهگانِ سمپاد تمامِ شایستهگیهای لازم برای مدیریتِ این مجموعه را دارند، کسی به سمپاد میآید که حتا تا به حال پایش به مدارسِ تیزهوش نرسیده است و در طولِ این بیست سال از وی حتا برای یک سخنرانی در نشستهای علمیِ دههی فجر نیز دعوت نکردهاند و حتا فرزندِ همسایهاش نیز در این مجموعه نبوده است...
باید از سمپادی بنویسم که دیگر نیست...
از بهایی گفتم که از اشقیا بود و از اژهای گفتم که از اولیا بود... اما تعزیهخوانِ قدیمی نیک میداند که مجلسِ تعزیه شریفتر از آن است که نامِ اشقیای پایین دست در آن مذکور افتد... پس بگذار که در این پارهخط حتا نام نبرم از مدیر و دار و دستهی منسوب و منصوبِ دولتِ نهم که بر نعشِ سمپاد اسب تازاندند و کم از فاصلهی یک عاشورا تا عاشورا گمگور شدند...
نوشته رضا امیر خانی
نظرات ()
اندر فواید درس خواندن این بودندی که تو جوان جعلق پشت کنکور نماندندی و وارد یک دانشگاهی شدندی ! اگر تو جوان جعلق وارد دانشگاه شدندی و پشت کنکور نماندندی، بعد از مدتی مدرکی گرفتندی که باید روی کوزه گزاردندی و آبش را خوردندی و از هرکس که بپرسی خواهد گفت که آب آن بسیار تلخ و مزخرف بودندی. از جمله خواص آب مدرک این بودندی که تو توانستندی ازدواج کردندی!
اما اگر درس نخواندندی و پشت کنکور ماندندی، اگر دختر بودندی تا ابدالدهر همان پشت کنکور ماندندی و اگر پسر بودندی بعد از دو سال جان کندن راهی مکانی دهشتناک شدندی که به آن سربازی گفتندی و برای ورود به آنجا باید سرت را با نمره دو زدندی ، و در آنجا دوباره جان کندندی و صبح الاطلوع بیدار شدندی و پوتین واکس زدندی و هی سینه خیز و کلاغ پر و ... رفندی و از هیچ کاری مزایقه ننمودندی و بعد از دوسال که کارت پایان خدمتت را گرفتندی، دوباره باید بر سر کوزه ی مذکور رفتندی و کارتت را روی آن گزاشتندی و منتظر آبش شدندی. وچه پسر بودندی و چه دختر ، نتوانستندی ازدواج کردندی ، مگر آن که پدری داشتندی که کارخانه ای ، شرکتی ، جزیره ای یا حداقل خانه ی چند هزارمتری ای – البته در مناطق مرغوب با قیمتی(اقلاٌ) بالغ بر 5میلیارد – داشنتدی و اگر هیچ یک را نداشتندی، ازدواجت ملقا شدندی ! حال اگر دختر بودندی از تو در سن 25 سالگی توسط همان کوزه ی مذکور، ترشی انداختندی و از آن پس تو را ترشیده خواندندی ! و ترشیده فحشی است از فحش خواهر و مادر بدتر! و تو هم کلا گفتندی که قصد پیمودن پله های ترقی را داشتندی و ازدواج را عملی عبث خواندندی!
اما اگر از جنس مذکر بودندی، تو را عذب خواندی و گفتندی که یقینا تا کنون همسر رویاهای خویش را پیدا نکردندی و تو و خانواده ات را در مجالس بزم و مهمانی ها تحویل گرفتندی و هی به چشم برادری نگاهت کردندی و منتظر ماندندی تا به چشم خواهری نگاهشان کنندی! و در کل - چه مونث و چه مذکر – نگون بخت نگردیدندی!
اما اگر مدرک گرفتندی و آب کوزه دار شدندی و ازدواج کردندی، در خانه ای 90 الی 100 متری زندگی کردندی! اگر دختر بودندی ، سوژه های جدید برای پاک کردن سبزی آنها پیدا کردندی و هرجا رفتندی ، توانستندی از مادر شوهر و خواهر شوهر و پدر شوهر و مادر زن شوهر عمه ی دختر خاله ی شوهر و کلا فامیل های شوهر بد گفتندی! و مجبور بودندی هر روز از روی کتاب رزا غذایی درست کردندی و بعد در حایلکه مشغول نگاه کردن سریال جومونگ بودندی بوی سوختگی اش را فهمیدندی و طبق معمول از روی همان کتاب رزا نیمرویی ، یکرویی ، دورویی چیزی درست کردندی و گل سرخ و شمعی هم روی میز انداختندی و با عشق منتظر شوی خود ماندندی! و وقتی ساعت 11 شدندی و شویی نبودندی ، احساساتت غلیان کردندی و قصد درآوردن چشمان شوی محترم را کردندی و در همین راستا گل سرخ ها را برداشتندی و تلفن را برداشتندی و به تک تک دوستان شوی زنگ زدندی و هر چه از دهان مبارکت بیرون آمدندی ، نثارشان کردندی.
و اگر پسر بودندی ، هر روز 6 صبح با خالی شدن یک پارچ آب بر روی سرت از خواب بیدار شدندی و کمی فحش خوردندی و در حالی که کیفت به سمت کله ات میشتابد، از خانه به بیرون شوت شدندی و بر سر کار رفتندی. آنجا کلا گِیم بازی کردندی و گوشی ات را طوری گذاشتندی که آنتن ندهندی و رفیق بازی را علناٌ کنار گذاشتندی و آفلاین رفیق بازی کردندی و هر چه دوست مجرد داشتندی، نصیحت کردندی که مگر دیوانه بودندی که خواستندی ازدواج کردندی و خود را در هچل انداختندی؟!
و بعد از ساعات اداری توسط همسر محترمه و مکرمه چک شدندی و یک لیست از انواع کِرِم ها و وسایل آرایشی و پیرایشی و کمی هم خوراکی های آماده گرفتندی و مجبور بودندی با همان شپش های ته جیبت آنها را خریدندی و سپس تا ساعت 11 مشغول رفیق بازی شدندی و صفاسیتی رفتندی و وقتی ساعت 11 به خانه رسیدندی ، از سختی های زندگی نالیدندی و چندتا آه کشیدندی و به صورت سرخ و سفید و ارغوانی همسر نگاه کردندی و آخر سر هم گفتندی که اضافه کاری بودندی ! و چون تو بهترین کارمند شرکت بودندی، کارت هم بسیار بودندی! نیمروی ته گرفته ات را خوردندی و رفتندی و خوابیدندی و منتظر پارچ آب بعدی شدندی. و اگر خوابت نبردندی ، دیدندی که همسرت نامحسوس وارد اتاق شدندی و اول لباسهایت را بو کردندی که نکند همسرش رفیق ناباب و زغال خوب داشتندی و بعد اس ام اس ها و کال هیستوری ات را چک کردندی که نکند همسرش ... .
پس در کل بهتر بودندی که از چاله در نیامده و در چاه نیافتندی ، پس همان بِه که درس نخواندندی!
نظرات ()خوب دیگه الان باید همه بدونن که چند روز پیش رئال مادرید کاکا (بازیکن برزیلی میلان ) رو با قیمت ۶۵ میلیون یورو خرید تا رکورد گرانترین بازیکن دنیا که قبلا با خرید زیدان (بازهم توسط رئال-چقدر اینا پولداررررررنننننننن!-) که ۶٠ میلیون یورو خریداری شده بود بشکند.که یه نکته ی جالبشم این بود که مدیر میلان گفت ما نمیخواستیم بفروشیم ولی اینا خیلی گرون گفتن (به به!!!)
اما این قضیه ی گرانترین بودن کاکا خیلی طول نکشید چون الان رئال درباره ی خرید کریستیانو رونالدو با منچستریونایتد توافق کرد آنهم با قیمت 93 میلیون یورو !!!
کریستیانو رونالدو هم که از خدا خواسته قبل از این هم حساب بانکیشو در اسپانیا باز کرده بود!!!!! البته قبلنا فرگوسن میگفت نباید بره ولی حالا که داره میره!!!!!
یک نکته مهم هم اینه که مدیر عامل بارسا گفته که منچستر با این قیمت هاش فی بازار میبره بالا(پولدارن میخوان خرج کنن تا چشت دراد!)
مطلب فوتبالیه دیگه این که الان برای رفتن به جام جهانی آرژانتین در گروه خودش چهارمه و وضعش خرابه (22 امتیاز داره در حالیکه برزیل 27 و پاراگوئه 26 و اونیکی هم نمیدونم)هی هم میبازه (مارادونای اینا هم عین علی دایی خودمونه بابا!)اون ورم وضع پرتقال بده .فکر کن اگه نیان بالا جام جهانی بهترین بازیکنای سال رو از دست میدهد . نه مسی نه کریستین!!!!

نظرات ()